مرسی طراوت جان از راهنماییت ولی من فکر می کنم اینکه آدم حقیقت رو بدونه حتی اگه خیلی تلخ باشه خیلی بهتره تا اینکه مثل احمق ها زندگی کنه. راجع به اینکه در این مورد باهاش صحبت کنم خیلی فکر کردم ولی می ترسم پنهان کاری کنه. اون معتقده که من زیادی حساسم در صورتی که فقط از پنهان کاری و دروغ می ترسم و متنفرم. یه مثال براتون می زنم تا بیشتر درکم کنین.
یه منشی استخدام کردن تو دفترشون.در صورتی که اصلا واسه من چیز عجیب یا تحریک کننده ای نبود توضیح داد که منشیشون متاهله و بچه هم داره. ولی بعد از یکسال به طور اتفاقی فهمیدیم که متاهل نیست و تنها زندگی می کنه باز این مساله اصلا برام مهم نبود از این ناراحتم که شاید اینطوری فکر کرده که سر من کلاه گذاشته. البته بعضی وقتا به این نتیجه می رسم که فکر می کنه من زیادی حساسم و نمی خواد ناراحت بشم. و بعضی وقتا هم فکرای دیگه واسه همین نمی تونم ریسک کنم و حساسیتش رو روی خودم بیشتر کنم.