در ضمن نکته جالب اینه که من یه دوستی دارم به اسم فرهناز که اونم حامد و دوست داره (البته فرهناز نمیدونه که من حامد و دوست دارم) فرهناز بر خلاف من که اصلا دلم نمی خواست حامد بدونه که من دوستش دارم دوست داشت که اون اینو بدونه و حتی رفت و بهش گفت اما حامد با اون خیلی بد رفتار کرد و گفت برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه (حامد نمیدونه که من فرهناز و میشناسم) اما جالب برای من اینه که من بدونه این که بدونم داداش دوستم که داماد حامد میشه رفت صاف کف دستش گذاشت که من دوستش دارم اما حامد اصلا ناراحت که نشد هیچ تازه دو روز بعدش دقیقا بعد از عاشورا اومد سراغم (جریان اینکه با ماشینش میاد در مغازه دوستم) حالا شما بگین من چی کار کنم ؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)