سلام. باور کنید باور کنید پدر من هم یک چیزی تو مایه های مادرشوهرمه ولی من تا به حال بهش اجازه ندادم تو روی شوهرم هیچ حرفی بزنه. ادا و اصولشو می یاد ولی جرات حرف اضافه نداره.نوشته اصلی توسط mohsen_282001
حرفاتون رو قبول دارم ولی دوستان من و همسرم خسته ایم. دیشب باز هم اومد خانه ما. اونم خسته است. ما خیلی سختی کشیدیم. خیلی خانوادش اذیتمون کردن.
از روز اول سایه سنگینشون افتاد رو زندگیمون.
دیشب به همسرم گفتم : این همون عشقه؟؟؟ همون ارزوهای شیرین؟؟؟ همون آرامش؟؟؟ بهش گفتم 14 روز قهر بودیم من داشتم دیوونهمی شدم از دلتنگی ولی اعصابم راحت بود. نه صداشو می شنیدم نه مجبور بودم مهمونی بروم.
گفتم : تو راضی هستی به این زندگی؟؟؟ 14 روز قهر 2 روز آشتی برای رفع دلتنگی و دوباره روز از نو روزی از نو؟؟؟؟ گفتم : الان 14 روزه. بعد می شه 24 . 1 ماه . 2 ماه و ...
گفتم این زندگی می شه برای ما؟؟؟ هدفمون این بود از این همه سختی؟؟؟ اینو می خواهیم از زندگیمون؟؟؟
سکوت کرده بود. گفتم : ماهی یکبار دو سه ساعت بریم . هفته ای یکبار 5 دقیقه تلفنی حال و احوال زمانی که تو کنار مادرتی کافیه.
گفتم از هر 5 مهمانی 2 تاشو بریم. بهش گفتم خستم. بی حوصلم. از روز بعد عقد گفتم بهش یک مدت هیج جا نریم می خواهم تو خلوت خودمون باشیم گوش نکرد. گفتم من 7 ماهه ازت اینو خواستم ولی انجام ندادی.
هیچی نمی گفت.
سکوت کرده بود.
هر چی که باید بهش می گفتم رو گفتم. ( البته همه اینا رو قبلا هم گفته بودم) قبول کرد.
می گفت : من جز تو هیچ کسو ندارم. تنهام نذار...
می دونم امینم از این وضع ناراحته . اونم خسته است. و اون توداره و همیشه تو خودش می ریزه . ولی به خدا نمی تونم. حالشو ندارم . خستم. می خوام خودم باشم و خودش. بی هیچ حرفی مثل دوران دوستیمون.
دیشب شب خوبی بود. بعد از 14 روز به راحتی و ارامش در آغوش همسرم بودم.
امیدوارم باز هم مثل قبل گذری نباشد...








علاقه مندی ها (Bookmarks)