سلام دوستان
بعد از یک ماه دوباره روز از نو و روزی از نو
خواهش می کنم راهنماییم کنید که آیا باید جدا شوم؟!
بعد از آخرین دعوایمان 2 مرتبه پیش یک مشاور رفتم، چیز زیادی بهم نگفت، فقط یک کتاب داد به نام "ارتباط بدون خشونت" که در حال خواندن کتاب هستم.
اما دوستان اینبار کاملا مصمم شدم که ما به درد هم نمی خوریم، ولی وقتی به جدایی فکر می کنم راستش تنم می لرزد.
داستان دیشب را برایتان تعریف می کنم، خواهش می کنم خودتان را جای من بگذارید و بهم پاسخ دهید.
منزلی که الان من و شوهرم زندگی می کنیم، قبلا دست مستاجر من بود که بعد از 2 سال با زور دعوا از منزلم بلند شدند تا من و شوهرم آنجا ساکن شویم. راستش اگر بدقولی آنها نبود، قصد من این بود که به بهانه مستاجر، تامین منزل را فعلا و تا شوهرم را کاملا نشناخته ام از او بخواهم. ولی با برنامه ای که آنها پیاده کردند، نشد. الان مستاجر من با پدر شوهر و مادر شوهرش در واحد دیگری از مجتمع ما زندگی می کنند. بارها و بارها شوهرم حرفهای بی ارزش آنها را در دعواهایمان تحویل من داد.
دیروز وقتی خسته از سرکار برگشتم، بچه یکساله مستاجرم جلوی در منزلشان مدام سلام سلام می گفت و من هم از آنجاییکه خواهان هیچ ارتباطی با آنها نیستم، هر وقت می بینمشان، سرم را پایین می اندازم و رد می شوم. اینبار هم همین کار را کردم وقتی رد شدم، مادرش آمد و به بچه اش گفت: "مامان جان هر وقت آدم دیدی سلام کن." تازه فهمیدم که آن بچه با من بوده و مادرش با این وقاحت و در راه پله ساختمان بلند بلند به من گفته که آدم نیستم. از شدت عصبانیت داشتم منفجر می شدم، نمی دانستم چکار کنم، صلاح ندیدم دهن به دهن آنها شوم، چیزی نگفتم و رفتم. اما هم نمی توانستم این توهین را تحمل کنم و هم نمی خواستم تکرار شود. لذا زنگ زدم تا با شوهرم مشورت کنم.
ابتدا شوهرم حق را به من داد و گفت مریض دارم و بعد صحبت می کنیم. اما در کمال ناباوری حق را به آن زن داد و گفت تو باید جواب سلام بچه اش را می دادی. در نهایت قرار شد که راجع به این موضوع همسرم (خودش اینرا خواست) با مدیر ساختمان صحبت کند.
چند مدتی است وقتی عصبی می شوم، جسما هم دچار ناراحتی می شوم. با این حال برای همسرم شام آماده کردم و زنگ زدم که سر راهت نان باگت بگیر. با کمال ناباوری دیدم که می گوید من رفته ام منزل مادرم و شام هم اینجا می خورم!!!!!!!!!!
انگار نه انگار که زنش آدم است و منتظرش است،بعد از یک روز کاری سخت برایش زحمت کشیده و تدارک شام دیده بودم و هم اینکه به او اعتماد کرده که مقابل توهینی که به شده، حامیم باشد!
پشت تلفن عصبانی شدم (فشار آن روز را تصور کنید)، حالا شوهر من که حمایت مستاجرم را کرده و می گفت در مقابل توهینش چیزی نگو، وقتی که من فقط به کارش اعتراض کردم و نه توهین، منفجر شد و در منزل مادرش و نزد خانواده اش سر من داد کشید.
منزل هم که آمد، من در اتاق را بسته بودم و خوابیده بودم، خودش آمد در اتاق و سر حرف را باز کرد و نهایت با صدای بلند داد می زد که؛ تو بیخود کردی دل بچه را شکستی و باید جواب سلامش را می دادی.
خودتان را جای من بگذارید، می توانید تصور کنید که چه حالی داشتم، توقع حمایت شوهرم را داشتم، اما خردم کرد، شخصیتم را له کرد.
دیشب رفتم اتاق و در را بستم وگرنه نزدیک بود که دو مرتبه دست رویم بلند کند.
به من بگویید چه کار کنم؟ بهتر نیست این زندگی را تمام کنم و کمتر از این له شوم؟
خسته شدم، هیچ امیدی به آینده ندارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)