الان 6 روز از آخرین دعوایمان می گذرد، عصبانیتم فروکش کرده اما هنوز هم نمی توانم شوهرم را ببخشم!
هنوز این نکته برایم مبهم است که چطور همسرم اینقدر راحت آن خانم را درک کرد و رفتارش را توجیه کرد و در نهایت بلند بلند از او دفاع کرد. اما نخواست و نتوانست من را درک کند و با من همدلی کند!
اعتمادم به شوهرم کاملا سلب شده است. مگر می شود روی حمایت چنین آدمی که در کوچکترین اختلافی از طرف مقابل و آن هم به این نحو جانبداری می کند، سرمایه گذاری کرد؟!
برنامه های زیادی دارم(شاید هم داشتم) و می خواستم یک شراکت مالی داشته باشیم ولی به هیچ وجه به همسرم اعتماد ندارم و این موقعیت پیش آمده را هردو از دست خواهیم داد!
دیشب ساعت 11:30 شب خانه آمد و ساعت 12:30 بود که با صدای آرام با کسی صحبت می کرد! چقدر احساس انزجار ازش می کنم، انگار به اندازه ستاره های آسمان از هم فاصله داریم!!
به خاطر می آورم که در گذشته در جایی مشغول به کار شدم که خصوصیات رفتاری من کاملا با سایر پرسنل آنجا در تضاد بود. محیط کاملا برایم تنگ شده بود و به شدت در فشار روحی بودم، هر روز بحث، هرروز دعوا.... مدیر آن قسمت که فردی پرتجربه بود، بارها ازم خواست که از آنجا بروم و در جایی دیگر مشغول شوم. می گفت اینجا با روحیات تو سازگار نیست و پیشرفت و ترقی را در جایی دیگر جستجو کن. و من مدتها مقاومت می کردم و بر این باور بودم که نباید تسلیم شد و باید شرایط را مطابق میل درآورد! اما سرانجام تسلیم شدم و تصمیم به جابجایی گرفتم. و تازه در آن محیط جدید بود که لذت کار را فهمیدم...
از زمانی که با شوهرم اختلاف پیدا کردم، همیشه یادآوری این خاطره آزارم می دهد که نکند ما نیز آرامش و لذت زندگی مشترک را باید با کس دیگری تجربه کنیم! باید بگذاریم و بگذریم!








علاقه مندی ها (Bookmarks)