نشانی
نشانی هیچ کوچه باغی از یادم نرفته
از آخرین آه
تا سلام گرم تابستان,تو از راه که آمدی
پوز خنده پاییز از لبهای درخت تا هزار کوچه آنطرفتر پیچید
ومن
کوچک شده بودم
بچه که بودم,دلم میخواست درختی باشم
که سیب نباشد,که غریب نباشد
مثل تو
حالا از هرکجا که میگذرم کوچک میشود,کوچک میشود
ودنیای من همین است,وهمین دنیای من
در دستهای تو جا میشود
بعداز کمی رها میشود,مثل آخرین نفس
در گرما گرم یک بعداز ظهر تابستانی
که سلام کردم و تو ,سیب شدی
تا من از هزار کوچه آنطرفتر
به اینجا برسم,به رسم عادت معمول
از کوچه باغی میگذرم,که درختان کنارراه
تو را می شناسند,ومرا هم تعارف میکنند
به تماشای رود و حضور چند شعر سرگردان
در حوالی باغ
تا از پا نیفتاده ام
دستهایت را به نزدیکترین ابر گره بزن
من نشانی ام را,پشت بال قشنگترین پروانه
جا میگذارم,تا از پا نیفتاده, بیا!







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)