هنگامی که... اندوه من به دنیا آمد
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم . اندوه من مانند همه چیزهای زندگی بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد ،و سر شار از شادی های شگرف .
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم ،وجهان گردا گردمان را هم دوست می داشتیم ،زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود .
هر گاه من و اندوه با هم سخن می گفتیم ،روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند ،زیرا که اندوه زبان گویایی داشت ،و زبان من هم از اندوه گویا شده بود .
هر گاه من واندوه با هم آواز می خواندیم ،همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند ،زیرا که آواز های ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت .
هر گاه من واندوهم با هم راه می رفتیم ،مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند ،بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند ،زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم .
ولی اندوه من مرد چنان که همه چیزهای زنده میمیرند ، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم .
اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند .
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند .
هر گاه در کوچه راه میروم کسی به من نگاه نمی کند .
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گو یند:
ببینید این خفته همان مردیست که
اندوهش مرده است...
****







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)