«امروز شاه مصمم بودند شكار پلنگ بكنند. چند سردار تعيين فرموده، به كوك داغ و غيره فرستاده بودند كه پلنگ پيدا كنند. خودشان هم از طرف دره معروف به شترخان تشريف بردند. در اين دره كه قدغن بود، قاطر زياد ديده شده بود... . خلاصه تا سر ناهار (همراه) شاه بودم. بعد منزل آمدم. شاه هم شكار تشريف بردند. پلنگ نزدند بلكه يك دسته شكار ديدند، تشريف بردند. دو شكار زدند. در دامنه هم كمي طيور را تماشا فرمودند. ميرزا عبدالله‌خان‌نوري يوشي پلنگي شكار كرده بود و ظاهرا اسباب تغير شاه بشود.»

تهران در خاطرات اعتماد‌السلطنه شهري بدوي است؛ شهري تازه به دامان تجدد درآمده و سرشار از منابع اقليمي؛ شهري كه در چندين كيلومتري‌اش مي‌توان به شكار پلنگ رفت؛ شهري است كه ناصرالدين شاه با هر بار شكار رفتن، دست خالي باز نمي‌گردد و در لابه‌لاي گشت و گذارش در حاشيه اين شهر، دل به آواز پرندگان هم مي‌دهد. بگذريم از اينكه در حوالي تهران و جايي در كنار باغ‌هاي بهارستان و نگارستان ناصرالدين‌شاه اغلب به‌دليل‌ آرامش ناشي از وجود وحوش و پرندگان به تعبير اعتماد‌السلطنه اوقات مفرحي داشت.

تهران 200سال پيش شهري عجيب بود. نه خبري از ازدحام خودروها در آن بود و نه آدم‌ها بر مرزهاي اقليمي آن هنوز يورش برده بودند. تهران در آن روزگار دوست‌داشتني‌تر بود شايد.
ماجراي جغدهاي بالاي شمس‌العماره يكي از نشانه‌هايي بود كه هنوز مردم اين شهر به الگوهاي طبيعت در زندگي روزمره وفادار بودند. اما تهران خيلي زود و عجولانه به دامان زندگي مدرن افتاد. آنقدر عجولانه كه فراموش كرد كه اين شهر پرنده‌زاري بود در روزگار گذشته. انگار رؤياي اين شهر پر پرنده خيلي زود به كناري نهاده شد و دود، آهن و سيمان به ناگاه جلوه كرد و شهر پر شد از بناهايي كه نشاني نداشت از ويژگي‌هاي اقليمي‌اش.

اما اين ماجراي روزگار گذشته است؛ داستان شهري كه هنوز در چنبره خودروها و ترافيك و آلودگي گرفتار نشده بود. شايد براي اولين بار هنگامي كه در حوالي لاله‌زار اولين باغ وحش تهران شكل گرفت همه مردم شهر تعجب كردند، چرا كه شهر و حوالي آن از حيوانات و پرندگان خالي نبود. اما به‌تدريج حوالي شهر از حيوانات مختلف تهي شد و باغ وحش آن نيز خودنمايي بيشتري كرد. تهران 200سال پيش هيچ شباهتي ندارد به شهري كه امروزه در دامان البرز آرميده است. تهران بسياري از نشانه‌هايش را فراموش كرده‌است.