کیارش جان فقط می توانم بگوییم..
اول : باز هم با پدر خود رابطه برقرار کن کمی دلش را بدست بیار ازش بابت زحماتش تشکر کن(حتی اگر برایت کاری نکرده) نگذار این قطع رابطه طولانی شود و در درون تو و پدرت باعث به وجود آوردن کینه شود....
دوم: "ببخش" و دلت را صاف کن.... می دانم سخت است اما بخدا می توانی...
سوم:سعی کن سربازی خود هرچه زودتر تمام کنی و بعد از سربازی هم می توانی درست را ادامه دهی...
چهارم:سخت نگیر هرچه سخت بگیری بدتر می شود..
پنچم:شاید پدرت می خواهد دوباره ازدواج کند و در این دوران تنهایی آرامشش بهم ریخته و به شما گیر می دهد.
ششم:من هم دوستان زیادی ندارم چون به جایی دیگر نقل مکان کرده ایم اما ما همگی دوست شما دیگه چی می خوایی... دوست که لزومی نداره جاندار باشه..کتاب یه دوست... تالار همدردی یه دوست...حتی پدرت.....(اگر با او رابطه خود را بهتر کنی....قلق داره پیداش کن)
هفتم:به آینده فکر کن اگر نمی توانی حال را زندگی کنی سعی کن با تلاش آینده خود را تضمین کنی..
و در آخر دوست عزیز و مهربانم .... شاید بعضی از ما با پدر و مادر خود مشکل داشته باشیم اما دلیل این نمی شود به کلی قید آنها را بزنیم .. درست او شما را درک نمی کند چون نظر او و اعتقاد شما از دو نسل متفاوت است....کمی تو قدم هایت را بلند بردار و کمی پدرت تا به هم نزدیک تر شوید..... کمی تو کوتاه بیا و کمی او.... اگر او به هیچ وجه کوتاه نمی آید اشکالی ندارد این نیز می گذرد و زمان همه چیز را حل می کند... امیدوارم همیشه موفق باشی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)