سلام خانوم بزرگ عزيز
وقتي نوشته ات رو براي اولين بار خوندم من هم مثل " حامد"فكر مي كردم نا گفته نمونه كه شايديك قسمش بخاطر خلاصه نويسي تون بوده,ولي وقتي مجددا خوندم تازه روح بزرگ و قلب مهربونت رو تو نوشته هات احساس كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اسمت هم مثل قلبت بزرگ, قدر اين همه زيبا نگري به زندگي رو بدون.
شايد جزئ معدود افرادي باشي كه بعد از گذشت اين همه سال و با وجود طلاق عاطفي هنوز هم خودت رو جزئي از "ما " مي بيني :ازدواج كرديم,صاحب فرزند شديم,صلاح ديديم "چقدر اين واژه ات برام زيبا و دلنشين بود" برخلاف خيلي ها كه وقتي به اين مرحله ميرسن از واژه ي "مجبورم" استفاده ميكنن ,شما دوست عزيز داري از انتخابهايي كه تو زندگي داشتي ميگي.
با اين وجودفكر مي كنم هنوز خيلي از "اصل هاي زندگيت" براي هم تالاري هات بخصوص خود من مبهم و هر كدوم از دوستان هم بر اساس برداشت هاي شخصي خودشون جواب دادن, چه خوب ميشد يك مقدار بيشتر در اين مورد توضيح مي دادي!
دوست عزيز پيشنهاد ميكنم يك بار ديگه مروري به زندگيت داشته باش و سعي كن اصلهايي رو كه تا حالا به خاطرشون " ما " بودنتون رو حفظ كرديد بررسي كني اون موقع قضاوت كن كه چقدر اين با هم بودن مفيد بوده شايد همين باعث بشه براي "با هم بودني زيباتر",در غير اين صورت سعي كن دنبال دليل هاي زيباتر ديگري بگردي تا با هم بودنتون رو زيباتر ادامه بديد.
دوست عزيز ما تحت شرايطي از ديگرون كمك مي خواهيم كه اونها رو هم جزيي از زندگيمون بدونيم,شايد همين كمك مالي كه همسرتون ازتون تقاضا داره بخاطر اين كه هنوزم شما رو جزيي از وجودش مي دونه,نه كسي كه راهتون از همديگه جدا شده.
يادمونم باشه كه ما ادما هميشه دنبال بهانه هاي منطقي يا غير منطقي ميگرديم كه كساني رو كه دوست داريم از دست نديم و ممكن هر از گاهي هم ندونيم كه اين بهونه ها ممكن باعث اذيت شدن طرف مقابلمون بشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)