سلام
من دارم از تالار میرم اما تاپیک شما روکه دیدم خوندم و چون قبلا" تو موقعیت شما قرار گرفته بودم و حکمت بهم نرسیدن رو درک کردم ، تصمیم گرفتم برات بنویسم.دوست عزیز منم زمانی خواستگاری داشتم (نه دوست پسر !) که از بستگانمون بود .از وقتی که ترم اول بودم از طریق یکی از بستگان نزدیکمون فهمیدیم که اون خونواده قصد دارن منو برای پسرشون بگیرن خصوصا" مادرش.اون وقتا چون که من به طرز فوق العاده ای عاشق درس و دانشگاه بودم اصلا" جدی نگرفتم و بیشتر به فکر امتحانات ترم اولم بودم.اما اینو بگم که اون پسره در نظر من و خونوادم و بقیه فامیل یه فرشته بود (.مومن و مذهبی .)خلاصه اون واسطه هر بار که خونمون می اومد باز حرفشو میزد که مادره اصرار داره و فکر میکنه من کوتاهی می کنم که به شما نمیگم .اما هر بار خونواده من جدی نمی گرفتن چون من خواهر بزرگتر داشتم و اینکه از واسطه بدشون می اومد و میخواستن خود اونا بیان جلو اما غرورشون اجازه نمیداد که حتی اینو به گوش اونا برسونن تا اگه می خوان اقدام جدی تری بکنن.تا اینکه کم کم بزرگتر شدم و درسهام تموم شد و حالا بعد از چند سال حرف زدن این بار من عاشق اون شده بودم طوری که جز اون به هیچ کس دیگه ای نه فکر می کردم و نه علاقه داشتم و همش از خدا می خواستم کاری کنه که اون خودش یا خونوادش مستقیم بیان خواستگاری .اون وقت من ازش هیچی نمی خواستم جز خودش رو.همه فکر می کردن توی فامیل تنها ما دو نفر به هم میایم و برای همدیگه خلق شدیم اما یه آدم خیر خواه نبود که درست واسطه گری کنه.سرتونو درد نیارم تا اینکه یک دفعه و خیلی غیر منتظره همون واسطه اومد خونمون و خیلی عادی و انگار تا حالا هیچ اتفاقی نیفتاده و اون هیچی به ما نگفته ، گفتش که فلانی عقد کرده با یکی از همکاراش و ما هم دعوتیم .اما دختره اصلا" نه قیافه داره و نه ادب و عقل اما یه مادر پول دار داره!!!مادر و خواهر های من هم انگار که اصلا" مهم نیست و به ما هیچ ربطی نداره گفتن مبارکه و ... به خاطر غرورشون نه اینکه برای آزار دادن من چون اونا خیلی مایل بودن من با اون پسره ازدواج کنم .من هم که تازه از سرکار اومده بودم و خیلی هم خسته بودم اون لحظه خودمو کنترل کردم اما بعد خدا کنه هیچ کس نبینه که من چی کشیدم.البته همش از درون بود و اصلا" به روی خودم نمی آوردم.آما خدا رو شکر خیلی کوتاه بود و خود خدای دانا و حکیم! قدرت فراموش کردنشو خیلی سریع بهم داد.می دونین چرا؟برای اینکه وقت دعاهام با اینکه همیشه اونو از خدا می خواستم ، می گفتم خدایا اگه صلاح می دونی !و این شد که خدا صلاح ندونست و نشد.و حالا حکمتش :
یه ماجراهایی پیش اومد که ما متوجه شدیم اون اصلا" اون طوری که ما و بقیه فکر می منیم مومن و قابل احترام به شکلی که بود در واقع نبود.بد دهن و توی اداره پارتی بازی و شاید عباداتش هم ریا بوده که اونو ندیدم و ... که اینا به هیچ وجه معیار های من نبوده و نیست ابدا".یه چیز دیگه که مهمتره یکی از بستگان نزدیک اون با برادر من یه مشکل خیلی قدیمی و فراموش شده داشته که بعد از این ماجرا سر باز کرد (البته ربطی به این کار نداشت ) و حالا فامیل اونا ول کن برادر من نبود.اون یه معتاد دیونه بود که از بیمارستان در رفته بود و اومده بود سراغ برادرم و کار به کلانتری کشید.اون واسطه هم از بعد از ازدواجش مرتب از بدی ها و بی عرضگی های اون میگه کهاینکه اون هیچ از آب در اومده و زن ذلیل شده و از فامیل بریده و ... اینا رو از سر صداقت دارم میگم و از قول اون واسطه نه از خودم چون همون اوایل همه چی رو فراموش کردم .حالا شما فکر کنین اگه من با اون پسره ازدواج کرده بودم که خدا رو شکر نشد و نکردم ، چی می شد؟از یک طرف برادرم از طرف دیگه شوهرم و فامیل درجه یکش و از طرف دیگه شخصیت خود اون که اصلا" چیزی که من می خواستم نبود.حالا هر وقت یادم میا از ته دلم خدا رو شکر می کنم که نگذاشت من قربانی ظاهر مومن اون بشم و به خودم امیدوار میشم که خداوند دوستم داشته و داره که مراقب آرزوهامه.
ببخشی که سرتونو درد آوردم لازم دیدم برای دوست خوبمون اینا رو بگم تا خیال نکنه تنها شده بلکه خدای من و اون و شما باهاشه و مراقبش .اینو مطمئن باشه.