با سلام و خسته نباشيد
من طبق گفته هاي شما خيلي واضح روي موضوع با خانواده ام صحبت نكردم، ولي آنها ديد بدي نسبت به ايشان پيدا كرده اند و فكر مي كنند او فردي بدي است كه مي خواهد با من ازدواج بكند، اما در ته دلشان مي دانند كه ايشان فردي كاملاً مهربان و خوبي است، فقط از اينكه ما با هم ازدواج كنيم ناراحت مي شوند، البته اين مطلب را بطور واضح براي من بيان نمي كنند اما من در حرفهايشان اين را مي فهمم، و با توجه به راهنمايي هاي شما ديگر سعي نمي كنم راجع به ايشان با آنها صحبت كنم و اگر هم گاهي اوقات راجع به محسنات ايشان بگويم حتي اگر به حق باشد سريع جبهه مي گيرند و سعي مي كنند راجع به او ديد من را بد كنند، من ناراحت مي شوم ولي سعي نمي كنم موضوع را ادامه بدهم و بخاطر همين خيلي فشار روحي احساس مي كنم، فكر مي كنم جايگاه قبلي خود را بخاطر اين موضوع از دست داده ام و آنها با چشم ديگري به من نگاه مي كنند، اما من براي تصميم بسيار مصمم هستم و طبق راهنمايي شما موافق مشاوره هستم ولي آنها حتي اجازه نمي دهند ايشان را بعنوان يك ميهمان به خانه دعوت كنم، من فكر مي كنم چون ايشان را از نزديك نديده اند و خصوصيات اخلاقي اش را نمي دانند اينطور سخت جبهه مي گيرند و فقط نمي دانم با چه عنواني ايشان را به خانه دعوت كنم كه دو طرف ايشان از نزديك با خصوصيات اخلاقي هم آشنا شوند.
بازهم از راهنمايي هاي بي دريغ همه شما عزيزان سپاسگزارم (اي كاش خانواده من هم سطح فكر خود را عوض مي كردند و در سي سال گذشته نمي ماندند)








علاقه مندی ها (Bookmarks)