
نوشته اصلی توسط
وهم
همیشه توقعم از همسر آینده ام این بود که خودش باشه برای خودم و خودش باشه اول خودمون بعد دیگرون به من که کی از کجا اومد کی داره کجا میره من زندگی خودمو می کنم اونها هم زندگی خودشونو خیلی دلم می خواست شوهر آینده ام بفهمه خانواده یعنی چی مرد باشه مرد زندگی بفهمه فرق میونه وظیفه و محبت رو دوستم داشته باشه اونقدر بهم محبت بکنه که یه لحظه با او بودن رو ترجیح بدم به یه روز با دیگرون رو خلوتم با او بر مهمانی با دیگرون ترجیح بدم دلم می خواست شاد باشه اهل خنده باشه علاقه موسیقی های جدید داشته باشه بهم احترام بذاره و هیچ وقت هیچ وقت من رو با کسی مقایسه نکنه
این انتظاراتم رو قبل از اینکه عقد بکینم همه رو برآورده کرد ولی زهی خیال باطل که همه اش موقتی بوده و هیچ ثبات و اعتقادی در این اعمالش نبوده بزرگترین عیبی که داره و همین عیبشم هست که زندگی با ایشون برای من غیر قابل قبول شده و به بن بست رسیدیم و توی زندگی آینده ام توی برنامه هام ایشون جایی ندارن اینکه ایشون اصلا ثبات توی افکار و رفتارشون ندارن
من هم خیلی ایراد داشتم اول اینکه فراموش کردم ایشون هم می تونه بهم دروغ بگه او هم یه آدمه پس خیلی وقتا اون هم بهم تکیه می کنه و بعضی وقتا که من در شرایط مناسبی نیستم ایشون نتونن من رو درک کنن و اتفاقا من هستم که باید در اون شرایط ایشون رو درک کنم فک می کردم شوهرم بدون هیچ اصطکاکی می تونه با خانواده ام مچ بشه ولی اشتباه کردم چون نه برادرای من پیامبرن نه ایشون پیامبرن توی ذهنم هر جور مشکلی رو تصور می کردم الا اینکه با شوهرم بحثهای پیرامون اخلاق و رفتار داشته باشیم چرا دو نفر آدم که از دو خانواده و فرهنگ و تربیت و شهر متفاوت هستن نباید با هم بحث های اینچنینی داشته باشن؟ یکی از بزرگترین اشتباهات من این بود فک می کردم شوهر من کسیه که باید جور کم کاری های دیگرون رو بکشه و نباید عیب رفتاری داشته باشه او نباید اشتباه کن چون شوهر منه! خنده داره مگه نه؟ اصلا مگه قراره کسی که توی خانواده و دوستان و آشنایان خودش کسی قلم داد میشه توی یه اجتماع و فضا و خانواده ای دیگه ای هم مورد تایید و تمجید قرار بگیره؟ نه و این یکی دیگه از اشتباهات منه
علاقه مندی ها (Bookmarks)