با تشكر از همدرديتون رفقا
اصلاً معتقد به رفتن پيش مشاور نيست من يه بار به گردن گرفتم كه زود عصباني مي شم و خودم رو مي خورم و با پيشنهاد اون رفتم پيش روانپزشك و روانپزشك گفت كه شكاكيت و عصباني شدن تو يه نوع مرضه تقريباً حدود دو ماه قرصهايي كه داده بود خوردم ولي چون كارمندم و اين قرصها بدجوري باعث فراموشيم شده بودند گذاشتمشون كنار البته به دكتر گفتم كه اوني كه منو عصباني مي كنه و باعث خودخوريم مي شه بي تفاوتي هاي همسرم به منه و در مقابل بي احترامي هاي هركسي به من هيچ عكس العملي نداره ولي با اين حال قرص نوشت ... خلاصه يه روز توي دعواهامون گفت كه تو رواني هستي ديگه دكتر هم اينو گفته. حالا راستي اينم بگم گاها وقتي باهم خوب بوديم مي گفت كه نمي دونم چرا من اكثر اوقات سستم ، بدنم بي حاله، بايد يه روز برم دكتر (‌خودش رو مي گفت)ولي تا الان كه نرفته
ديشب رفتم خونه شام پختم هميشه دوساعت ديرتر از سركار مي ياد خونه اومد مستقيم رفت لباس هاشو در آورد اومد جلوي تلويزيون خوابيد مثل هميشه نه سلام نه هيچي. من هم حرف نزدم شام رو آوردم چيدم خوردم و رفتم خوابيدم. صبح پاشدم يه لحظه نمي دونم چي باعث شد كه دستمو توي جيبش كنم مثل اينكه يه چيزي بهم گفت خلاصه ديدم يه بسته سيگار توي جيبشه.برداشتمشو قايمش كردم. قبل از من راهي كوچه شد توي كوچه گفت تو به چه حقي دست تو جيب من كردي و اونو برداشتي گفتم خب برداشتم گفت حق نداري گفتم خوشم اومد ديگه انقدر شرم و حيات كم شده كه با بسته اش مي ياري توي خونه.گفت نه تو خوبي كه خواهرت منو مي زنه گفتم اون از من دفاع كرد تا وقتي منو نزده بودي كه كاريمون نداشت حرفم نمي زد ، نه اينكه تو اين چهار سال از طرف خونواده تو هر توهيني نشنيدم هر رفتاري رو نديدم. گفت ما حرف نزنيم بهتره زندگي اينجوري خيلي بهتره
راستي اينو بگم تو نامزدي يه بار قهر بوديم مادرش گفت دخترم هر مشكلي دارين بگو شايد من حل كردم من هم از روي سادگي گفتم من دوست ندارم شوهرم سيگار بكشه برگشت گفت كه خب عصبانيش مي كني اونم مي كشه خوب كاري مي كنه عصباني بشه بايد بكشه ديگه ( مادرش خودش سيگاريه من اينا رو همش بعد ازدواج فهميدم) قبول دارم من از روي احساسات و دلرحمي زنش شدم و الان دارم تاوان پس مي دم. توي نامزدي از طلاق ترسيدم گفتم شايد بريم خونه خودمون حل بشه الان باز هم مي ترسم مي ترسم آخر سر اوني كه هميشه مي ترسم سر آدم بياد بشه يعني بعد اينكه يه بچه هم اومد وسط آدم تصميم به طلاق بگيره هميشه مي گم آرش ما الان كه هر روز دعوا داريم توي نه ماه يه بچه رواني بار مي ياد بعدش هم كه خدا مي دونه چه آينده اي خواهد داشت قبل از بچه يا بايد طلاق يا اينكه اخلاقمون رو درست كنيم. ولي واقعاً كه ديگه خسته شدم. نمي دونم تو همه جا مي نويسن تغييرهايي كه شوهرت كرده و باعث ناراحتيت مي شه بهش بگو ولي من هر وقت خوبيم بهش گفتم قبول مي كنه ولي توي عمل هيچوقت انجام نداده. يه بار توي نامزدي توي دعوامون برادرش اومد دخالت كرد گفتم اگه بذارن من و آرش خودمون راجع به چيزي تصميم بگيريم اين مشكل پيش نمي ياد برادرش ديوونه شد گفت كه يعني ما دخالت مي كنيم ديگه من مي دونم چه جوري شما رو از هم جدا كنم. فرداش آرش با هزار اخم و تخم دو بار تو سر كار اومد گفت زنگ بزن از داداشم معذرت بخواه من هم اينكار رو كردم نمي دونم اشتباه كردم يا نه. خب من هم داداش هيچوقت نمي رم بهش بگم كه من مشكل دارم شايد هم مي دونم نمي يان دخالت كنن يا خود پدرم مي دونم نمي ياد جلو به خاطر اينكه روي آرش به روش باز نشه ... خيلي بدبختم نــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــه هيچ وقت حرف حق رو قبول نداره من هم خيلي دوست دارم من كه انقدر در تلاشم كه دلش رو بدست بيارم ولي اون هيچ فرقي نمي كنه كه هيچي روز به روز بدتر هم مي شه. موندم منتظر باشم يه جاري دارم كه بندرعباسه از اون حرف شنوي داره ( هر چند من روي اون هم حساسيت نشون دادم چون توي نامزدي هي زنگ مي زد كارخونه و باهاش صحبت مي كردمن مي گفتم آخه چرا داداشت زنگ نمي زنه حالت رو بپرسه اون زنگ مي زنه) خلاصه شب عيد مي ياد نمي دونم همه دردهامو بشينم با اون وا بكنم يا نه. آخه ما يه جرياني داشتيم تو نامزدي بگم براتون: آذر ماه عقد كرديم دو هفته بعد ولي يه بار رفته بودم خونشون مهمون، مامانش يه رختخواب دو نفره برامون انداخته بود هميشه كه بعدش مي رفتم منزلي كه توي شهرشون با خواهرم داشتم ولي اون شب نذاشتن گفتن همينجا بخوابين آرش هم كه از خدا خواسته خوشحال شد كه مامانش چقدر دوستش داره نگو مامانش يه نقشه هايي براي بعد كشيده خلاصه ما هم پيش خودمون خوشحال شديم عيد كه شد مامانم اينا با اينكه بزرگترن اول رفتن خونه اينا عيد ديدني مامانش به مامانم گفته بود كه اصلاً معلومه دختر تو دختره يا نه چرا اول نگفتين كه ببريمش دكتراينا، دخترت از وقتي نامزده خونه ما مي خوابه، مامانم هم شكه شده بود چون كاملاً مخالف اينن كه تو نامزدي ( هر چند عقد دائم داشتيم)با هم بخوابه ( ولي خداييش توي سه و نيم سال نامزدي آرش به من خيانت نكرد تا بعد عروسي ) خلاصه بعد از برگشتن از خونه اونا مامانم به من گفت تو چي كار كردي الان مامانش راحت توهينش رو مي كنه گفتم مامان من از خودم مطمئنم زنگ بزن بهش بگو بريم دكتر. مامان زنگ زد اون گفت كه نه ديگه لازم نيست الان ديگه براي چي اينا دو ماهه باهمن ديگه نيازي نيست آرش يه ماه از خانواده اش قهر كرده بود و فقط توي خونه شون يه سلام مي گفت و شام مي خورد و مي خوابيد تا اينكه يه بار جاريش زنگ زد كارخونه مون كه تو چرا با مامانت اين كار رو مي كني مادرت هر روز به من زنگ مي زنه گريه مي كنه آرش هم از اون روز از اين رو به اون رو شد ديگه شد ماماني ماماني و ديگه هيچوقت از من دفاعي نكرد مقابل اون ها (من براي ثابت كردن بعد سه و نيم سال دو روز قبل از عروسي بالاجبار بردمشون دكتر ولي آرش يك اخم و تخمي راه انداخت كه نگو و نپرس بعدش گفت كه الان بعد سه و نيم سال به آدم مي خندن كاملا ً حرفهاي مامانش بود معلوم بود.) خلاصه با اين وضع نمي دونم درسته به جاريم بگم دردامو يا نه و يا اينكه چيكار كنم به مامانم اينا مي گم مي گن انتخاب خودته ديگه اهل دخالت هم نيستند كه البته دليلش اينه كه مي گن اگه اين زندگي قرار بر ادامه داشته باشه كه اميدوار هستند اينطوري بشه روي آرش باز نشه كه تو روي اونا هم راحت هر رفتاري و توهيني به من بكنه هر چند هميشه رفتار بي احترامي نسبت به خانوادم داشته و گفتم بهتون كه مي رفت پشت به پدرم به تلويزين نگاه مي كرد هر وقت مي رفتيم خونه اونا.
خلاصه دوستان نمي دونم اين چهار روز كه تعطيله برم خونه مامانم اينا يا نه؟ هميشه سر در گمم نمي دونم چي كار كنم لطفاً كمكم كنيد اگه توي تبريز يه مشاور خوب مي شناسيد راهنماييم كنيدنه از اوناش كه قرص تجويز كنه
كمكم كنيد ديگه كاملاً اعتماد به نفسم رو از دست دادم نمي دونم چي كار كنم