Mohat عزيز ممنون از نظرات خوبت
چقدر جالب از روي چند خط نوشته ام برداشت كردي
اعتقاد من اين است:
اگر حسادتي باشد فقط به اين است كه چرا او مي تواند اينقدر راحت فكر و تصميم ديگران را تغيير دهد
من هيچ تمايلي به تسلط بر ديگران ندارم برعكس هميشه دوست داشتم و دارم ديگران خودشان به سمت من بيايندو من را دوست داشته باشند و حقيقت خودم را بپذيرند نه شخصيت خيالي و كاذب
اما معتقدم انسان بايستي بر شرايط و زندگي خود مديريت داشته باشد البته فقط بر خودش نه به زور بر ديگران
شايد شما درست بگيد كه هر دو حس مديريت داريم
اما تفاوت و مشكل اصلي من در اين است
من معتقدم هركس بايد بر زندگي خود مديريت داشته باشد
اما او معتقد است بايستي بر همه مديريت داشته باشد
تفاوت عيني اش را مي گويم:
من در يك موسسه اي فعاليت مي كردم در جايگاه و مقامي كه داشتم كارم را بخوبي انجام مي دادم خوب بودن را از احساس رضايت مشتريان و مديريت موسسه برداشت كردم و قصد بالا بردن خودم را ندارم.
اما خواهرم در يكي از فروشگاههاي زنجيره اي فعاليت مي كرد با يكي از مديران فروشگاه در تهران ارتباط مستقيم داشت و كارهايش را با او درميان مي گذاشت يعني عملاً مي گفت آقاي ... (مدير فروشگاه در شهرمان) هيچكاره است چون مديريتش را قبول نداشت و حتي خيلي وقتها كارهاي آنها را به تهران گزارش مي داد و از اين كار لذت مي برد و دائما در خانه درمورد اين كارش با غرور صحبت مي كرد.
نتيجه اش اين شد:
من وقتي از موسسه آمدم بيرون(به ميل خودم) رييسم خيلي ناراحت بود
اما مدير فروشگاه تمام سعيش را كرد كه خواهرم را بيرون كند
و بازهم دست از غرورش بر نداشت و معتقد بود مدير فروشگاه با او پدر كشتگي دارد كه اين كار را انجام داده است
و پدر و مادرم هم از او حمايت مي كنند و حتي يكبار هم سعي نكردند به او بفهمانند اشكال از خودت است نه ديگران
و خيلي موارد مشابه آن
الان مشكل من اين است:
خانواده ام سعي نمي كنند چشمانشان را باز كنند.
عملاً اوضاع خانة ما دست خواهرم است هركاري كه دوست دارد انجام مي دهد و هيچكس جلويش را نمي گيرد.
برنامه هاي ما هميشه بايد براساس برنامه هاي ايشان اجراء شوند اگر مايل به انجام كاري نباشد مادرم هم دلسرد مي شود و آنرا كنسل مي كند.
من تا قبل از اينكه وارد بازار كار بشم هيچوقت نتونستم حقم را بگيرم حتي يادمه هميشه توي بحثهاي خانوادگي دستها و صدام مي لرزيدند و براي همين سعي مي كردم محيط رو ترك كنم و هميشه بخاطر همين قضيه(ترس از اضطراب و عدم تعادل روحي) از حقم مي گذشتم.
و الان كه يكم بهتر شدم و تقريباً مي دونم مشكل از كجاست وقتي اعتراض مي كنم با پدر و مادر مواجه مي شم اونها اين حق رو از من مي گيرند.
و جالب اينجاست كه مادرم نگران خواهر كوچكترم است چون او هم مثل من است و دقيقاً گذشته من درحال تكرار شدن است البته براي خواهرم و كمي هم براي برادرم.
اما مادرم نمي خواهد اين را درك كند كه بهاي بيش از حد به فرزند بزرگتر اين مسائل را ببار مي آورد.
يكبار برادرم سر سفره خطاب به خواهرم گفت تو مي خواهي دنيا را عوض كني خواهرم آنچنان بهش توپيد كه چرا اين حرف رو مي زني و من كي چنين قصدي داشتم كه برادرم ساكت شد و ديگر چيزي نگفت.
الان مي شه گفت ديگه از من گذشته ضربه هايي كه نبايد مي خوردم رو خوردم تنهايي هايي كه نبايد مي كشيدم رو كشيدم.
بيشترين نگرانيم بخاطر خواهر و برادر كوچكترم است نمي خواهم آنها مثل من هميشه احساس تنهايي كنند و حتي در خانه هم احساس آرامش نداشته باشند.
از طرفي هم نمي خواهم روي آنها مديريت كنم و دوست دارم خودشان هرطور كه مي خواهند عمل كنند اما طاقت ناراحتيشان را ندارم.
چطور مي شه روي رابطه ام با ديگران مديريت كنم اما آنها را آزاد بگذارم؟دختر گل سعی کن واقعا مدیر باشی، حذف کردن دیگران از زندگی راه موفقیت نیست.








علاقه مندی ها (Bookmarks)