دوستان عزیزم.
خیلی ممنونم از اینکه من رو راهنمائی کردین///
اتفاقا این چند روز موضوعی پیش اومد که من خودم به این اعتقاد وقبول همسرم ایمان آوردم.راستش اون شب من با همسرم ذر مورد این موضوع صحبت کردم و گفتم که به این مهمونی دعوت شدیمو دلم میخواد بریم...نا گفته نمونه که همسر من اصلا مرد بد اخلاقی نیست..خیلی اوقات به خواست اون حتی با دوستای من رفتیم بیرون .کلا مثل خودم خونگرم هست ..و اهل رفت و آمد...بعداز اینکه بهش گفتم گفت من اصلا تو این مجلس راحت نیستم و معذبم و مطمئنا به من خوش نمیگذره...من هم گفتم پس من مجبورم تا آخر عمر فقط مهمونیهای فامیلی و خاله زنکی برم( البته بی انصافی کردم) بعد اون گفت ما میتونیم با جمع دوستا باشیم اما نه اینطوری توی یک جمع معمولی .. من و تو اگر به این مهمونی نریم هیچ کس از ما ناراحت نمیشه پس چرا اصرار به گناه داری؟؟؟ آخر سر هم گفت این یک آزماش از طرف خداست من دوست ندارم به این مهمونی بیام اما اگه تو اصرار داری تصمیم نهائی با تو....
نمیدونم شما چه طور برداشت میکنین امافردای اون روز وقتی داشت با شوهر خواهرام تو حیاط بازی میکردن یکی از سنگهای بالای ایوون خونه بزرگ مرمر صاف افتاد بالای سرش ..حالش خیلی بد بود (حالت تهوع-بی هوشی و...) وحشتناک...اورژانس و بیمارستان و... خلاصه بلا از همتون دور کلی زار زدم و با خودم و خدا شرط کردم که هیچوقت اون را وادار با انجام گناه نکنم....
بچه ها باورتون نمیشه اما هنوز از اون روز توی شک هستم..تمام حرفای همسرم توی سرم هست که میگفت این یک امتحان الهی هست...و بعد ابنقدر سریع..
چند وقته خیلی تو فکرم باید بیشتر فکر کنم....