سلام مثل اینکه هیچکس قصد نداره جواب من رو بده
اخه گناه من چیه که حق ندارم با کسی که دوستش دارم زندگی کنم مگه این حق مسلم همه ی ادمها نیست؟
همه ی زندگی من در وجود اون خلاصه میشه و به شدت دلم می خواد از نزدیک با ایشون اشنا بشم اما شرایطی که دارم مانع هر گونه امیدواری و دلگرمی میشه
شبها اصلا خواب ندارم اصلا احساس ارامش نمی کنم مدام در اضطراب و ناامیدی دست و پا می زنم به خدا راست میگم حالم اصلا خوب نیست طاقت هیچ چیز رو ندارم میترسم اون اقا ازدواج کنند به خدا دست خودم نیست
حقیقت اینه که هر کار می کنم نمی تونم فکرش رو از سرم بیرون کنم
دلم میخواد که اونو از نزدیک ببینم بیشتر بشناسمش خودم رو به اون بشناسونم ولی ............
میگید خیلی احساسی برخورد می کنم؟ حتی عقلم هم با دلم هماهنگ شده فقط نمیدونه چکار کنه و چطور
احساسی رو که من به اون دارم رو تابحال به هیچ کس(حتی عزیز ترین کسانم ) نداشتم در اینده هم نخواهم داشت
خواهشمندم من را بی جواب نگذارید
شاد باشید