من توي يك تاپيك ديگه هم يك موضوعه ديگه رو گذاشتم. مشكل من پدرش بود. پدرش اصولا مخالف ازدواجه بچه هاش با غريبه ها بود طوري كه گفته بود به هيچ وجه روي من حساب نكنين. از آنجايي كه قضيه خواستگاري اين آقا از من از ارديبهشت شروع شد و همه خانوادش بغير از پدرش اصرار زيادي روي اين ازدواج داشتند من خيلي درگيري فكري دارم. حدود يك ماه پيش جواب منفي نهايي رو دادم . طي اين چند ماه من 2بار ديگه هم جواب رد دادم ولي خودش و خانوادش دوباره پاپيش گذاشتن البته بغير از پدرش. تو اين مدت بخاطر خواستگاري ايشون من حتي اجازه ندادم خواستگاراي ديگم يك جلسه بيان. بعد از جواب رد به ايشون هم با اينكه خواستگارايي برام اومدن ولي من چون يك تجربه تلخ داشتم موقع صحبت با خواستگارام حرفي نميزنم و به همشون جواب منفي دادم. ما حتي آزمايش هم رفتيم و مهريه رو تعيين كرديم ولي مخالفت پدرش منو نگران كرد و من نتونستم كنار بيام . خانواده اين آقا هم از دست پدرشون خسته شدن. چون 2 فرزند ديگش خواستن ازدواج كنن پدرش مخالفت كرده. حالا من موندم با كلي فكر. مي خوام تا چندسال ازدواج نكنم. يعني نمي تونم. خسته شدم. برام دعا كنين. موقع سال تحويل منو فراموش نكنين