انديشه جان مرسي. دلم باز خيلي پر شده. از دست خانوادم دارم ديونه ميشم. من فرزند اول خانواده هستم و به قولي موش ازمايشگاهي هستم . هميشه محدوديتها مال من بوده يادمه دوران مدرسه نبايد عضو هيچ گروهي ميشدم و دوست صميمي براي من قدغن بود واردو بي اردو. موقع انتخاب رشته دانشگاه هم پدرم برام تصميم گرفتن و رشته اي رو كه دوست نداشتم بالاتر از همه زدن . خودم ميدونستم حتما اين رشته رو قبول ميشم درصورتي كه ميتونستم شهرستان رشته هاي تاپي قبول بشم ولي پدرم اجازه ندادن كه من شهرهاي ديگه رو انتخاب كنن. بالاخره وارد رشته اي شدم كه مورد علاقم نبود اين موضوع گذشت تا سال 87 موقع انتخاب رشته خواهرم كه پدرم براي ايشون تمام شهرهاي ايران رو زدن و الان خواهرم رشته مورد علاقشو مي خونه. ناشكري نميكنم من توي يكي از دانشگاههاي دولتي مي خونم كه هركسي ارزو داره اونجا بخونه ولي وقتي رشتم مورد علاقم نيست چيكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟ در صورتي كه من هميشه احترام پدر مادرمو نگه داشتم . اين محدوديتها به همين موضوع ختم نميشه . مثلا همين امروز دوستم زنگ زد كه باهم بيرون بريم ولي پدرم اجازه ندادن اخه منم دل دارم. خانوادم كه از اون موضوعات من خبر ندارن تازه من توبه كردم ديگه دنبال هيچ كس و هيچ چيزي نميرم اون موردايي كه هم برام پيش اومد بچه بازي بود وگرنه من تو دانشگاه در مقابل جنس مخالف خيلي اروممم ولي با دوستام خيلي شادم و هميشه به همه كمك مي كنم و دريغ نميكنم . اونا هم منو دوست دارن. توي خانواده و فاميل هم همينطورم طوري كه اكثرن دردودلشونو به من ميگن ولي نميدونن دل من خونه . يكي ديگه از محدوديتهاي پدرم اينه كه توي فاميل هركي از من خواستگاري كرده من حق رفتن به خونه اونا رو ندارم . اين عيدي هم من خونشون نرفتم. چيكار كنم؟ پدرمه ديگه. ولي امروز واقعا دلمو شكست اخه يك بيرون رفتن مگه چي بود؟؟؟؟؟؟؟ بگين چيكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟