چرا من همیشه اینطوریم
چرا باید به ازدواج فکر کنم یعنی واقعا من به این کار احتیاج دارم یا فقط به خاطر اینکه دوست دارم این اتفاق در زندگیم بیافته یا اینکه دوست دارم تجربه اش کنم دارم برای ازدواج تلاش می کنم
الان که بهتر فکر می کنم می بینم که اصلا کلا بباید تجربه اولم را فراموش کنم جون واقعا دیگر از او خوشم نمی آید چه رفتارهای من درست بوده باشه چه اشتباه به هرحال کارها و اخلاقهای او باعث شده تا از او بیزار باشم .پس وقتی از کسی بیزار باشم او چطور می تونه من را خوشبخت کنه .
ولی در مورد نفر دوم نمی دونم چرا دارم عجله می کنم . خودم احساس می کنم که اون بهترین کسی هست که تا بحال دیدم ولی خوب از نظر اخلاق بهترین کس هست .
من فکر می کنم که او بهترین کسی هست که من می تونم با او کنار بیایم .
ولی گفته های مدام مادرم باعث می شه تا حتی به تصمیم خودم هم شک کنم . با این همه من دیگر به او اعتماد دارم چون جوابم رو در مورد این آقا گرفتم چون به قول آقای مدیر همدردی محترم ارزشش را دارد .
جالب هر با رکه سعی کردم تا مادرم رو پای کامپیوتر بنشونم که جوابها رو در مورد این آقا بخوند اما افسوس که حاضر نمی شود و زیر بار نمی رود .
فقط هیمن هارا تکرار می کند : نمی خواهم گرسنگی بکشی . من در فامیل با این داماد آبروم می رود . فامیلی اش بد است. خوشگل نیست من روم نمی شود تا او را داخل خانواده ببرم .
با او تو خوشبخت نمی شوی چون هیچ صنعتی ندارد چون اگر از کار ی که الان دارد به هر دلیل بیرون بیاید کار دیگری نمی تواند انجام دهد . تحصیلات ندارد و هیچوقت در زندگی پیشرفت نمی کند . پس بدرد نمی خورد. منتظر یک کارخانه دار و تحصیل کرده بگرد . با این همه زیبایی و تحصیلات و هنری که داری چرا می خواهی زن همچین کسی بشی . باید با شخص با موقعیت بهتری ازدواج کنی..
یعنی مادرم باعث دودلی من می شود یا ای اشتباه من و حرفهای درست مادرم باعث دودلی من می شود .
اگر الان می دونستم می تونستم که می تونستم اورا طوری رها کنم که به او آسیبی نرسد او را رها می کردم تا به زندگی خودش برسد و وقتش را طلف کسی مثل من که نمی داند چکار می خواهد بکند نکند .
و اینکه به خودم و مادرم خیلی چیزهارا ثابت کنم . اگر کس بهتری با اخلاق خیلی خوب که مرا خوشبخت کند آمد خودم را سرزنش کنم .
ولی اگر کسی نبود به مادرم بگویم که او اشتباه کرده.
خدایا من چکار باید بکنم چرا اینقدر بدشانس.
اینقدر خودم رو درگیر فال و پرس و جو راجع به این موضوع کردم که خدا می داند . آخر هم تنها می مانم
شیطونه میگه . اصلا دل رو بزنم دریا برم زنش بشم هرچه بادا باد .
بخدا بعد از اینکه جوابم رو در تاپیکی که باز کرده بودم گرفتم سرسخت پشت این کار را گرفتم تا الانم پیش اومدم هنوزم جا نزدم چون اون جواب خیلی دلم رو قرص کرد ولی نمی دونم که این چه اخلاقی هست که من دارم چرا وسط کاری اینهمه ازش مطمئن شدم و دارم پیش می برمش اینقدر دو دل شدم .
آخه چرا این کار اینقدر سخته .
حالا فعلا که دارم به راهم ادامه می دم و دنبالش می کنم تا ببینیم چی پیش میاد . ولی واقعا ارزشش و داره چون واقعا توی بدترین شرایط مثل یه کوه پشتم هست و به من کمک می کند حتی حرفهاش بهم دل گرمی می دهد .وقتی با او هستم خیلی آرامش دارم .ای کاش این مشکل مالی و تحصیل نبود اونوقت ....
خیلی مرده خدا حفظش کنه .
مامانم اینقدر تو گوشم حرفهاشو خونده که خودم هم گاهی اوقات او را با شوهر های دیگران مقایسه می کنم . چه کار بدی.
آخه این شخص چی کم داره که مادرم به قول خودش نمی تونه باهاش پوز بده . آیا اینکه اینهمه دختر شو دوست داره و بهش خیلی می رسه کاری که حداقل خیلی از مردهای دورو بر خودمان اینطور نیستند نمی گم که محبت ندارند خدایی مثل ایشان محبت و علاقه ندارند .آیا اینکه هر کاری که از دستش بر می آید و برای من انجام می دهد و از هیچ لحاظ برای من کم نمی گذارد برای مادرم کافی نیست واقعا این خصوصیات رشک برانگیز نیست .از همه مهمتر چقدر ارزش و احترام برای مادرم قائل است واقعا با مادرم درست مثل مادر خود رفتار می کند .
مطئنم که همه به ما حسادت خواهند کرد .اصلا چه مهمه که دیگران راجع به ما چه فکر می کنند مهمه اینکه در کنار هم خوش باشیم . این چشم رو هم چشمی ها دیگه چیه؟
ولی حتی اگر بخواهیم به این مسائل هم توجه کنیم چرا مادرم فکر می کنه که او شخص مناسبی نیست.








علاقه مندی ها (Bookmarks)