سلام آقای سنگ تراشان
داستان من و اون آقا مفصله و بر می گرده به 14 سال پیش . راهنمایی بودم که فهمیدم به من علاقه داره خواستم جلو علاقشو بگیرم چون معتقد بودم فقط احساس بچگانه هست و نباید حسابی روش باز کرد اما دست بردار نبود کاری با من نداشت اما می دیدم که می سوزه چون ارتباط تقریبا فامیلی داریم در جریان کارهاش قرار می گرفتم به جرات می تونم بگم که دیوانه وار دوسم داشت منم علاقمند بودم اما به حساب گذرا بودن موضوع و اینکه بچه بودیم و آینده معلوم نبود جلوی احساسمو گرفتم و خواستم با بدرفتاری دلسردش کنم (حلا می فهمه اشتباه بود) اما اون به قول خودش توی دلش احساسی داشت که نمی تونست فراموشش کنه (همین احساساتش ضربه بزرگی به زندگیش زد) تا اینکه ما بزرگ شدیم رفتیم دانشگاه چون منم بهش علاه داشتم وقتی دیدم هنوزم رو حرفش هست و خوب آیندمون تقریبا شکل گرفته بود و می شد تصمیم برای اینده گرفت واسه همین چراغ سبزی نشونش دادم اما به دلیل ذهنیت غلطی که از من داشت فکر کرد از ته دلم نمی گم و اطمینان نکرد گفت علاقه تو تو دل من هست اما تو منو دوست نداری یعنی باور نمی کرد منم دوسش دارم منم وقتی دیدم اینجوریه غرورم اجازه نداد حرفی بزنم و رفتم دانشگاه هر کدوم توی یه شهر درس خوندیم تا اینکه سال اخر دانشگاه هردو به شهر خودمون انتقالی گرفتیم و باعث شد دوباره همو ببینیم اما اون موقع من دیگه امیدی به اون نداشتم یعنی نمی دونستم که هنوزم دوسم داره تا اینکه یه بار دوباره از علاقش حرف زد فهمیدم اما من عوض شده بودم این بار من جواب رد دادم چون خسته شده بودم فکر می کردم همش یه بار من رد کنم یه بار اون زندگیه ما شده بود گرو کشی هردو همو دوست داشتیم اما هیچ کس حرف نمی زد (بعدها متوجه شدم که همه مدت حتی لحظه ای از فکرش نرفته بودم ولی خوب دیر فهمیدم) در واقع من مقصر بودم اون واقعا پایبند بود کارش درسش همه زندگیشو جوری تنظیم کرده بود که بتونه زندگیه راحتی برام بسازه اما من نفهمیدم . بالاخره خسته شد و برای فراموش کردن من به دنبال کس دیگه رفت تمام عقده های محبت ندیدن از منو با اون از بین برد به قول خودش من باعث شدم اون به یه /ادم دیگه رو بیاره بالاخره گذشت و مسائلی پیش اومد که به او دختر نتونست ازدواج کنه اونم یه جور بی وفایی کرد حال موند آدمی که از دو جا شکست خورد و کاملا اعتمادش ازبین رفت از دنیا بیزار شد شد یه موجود بی احساس . تنهایی باعث شد به من فکر کنه نمی دونم چرا به خودش متکی نبود البته مشکلات زیادی تو خانوادش داشت همه بار زندگی روی دوش اون بودشاید واسه همین نیاز به کسی داشت که آرامش کنه و در واقع دنبال پناهگاه می گشت تا به آرامش برسه این شد که دوباره به طرف من اومد این دفعه من پذیرفتمش شاید فکر کنید به خاطر ترحم و دلسوزی اما حقیقت امر علاقه خودم بود و اینکه می خواستم بهش ثابت کنم تمام این سالها غرورم اجازه نداد محبتمو بروز بدم به خاطر اینه که احساس مسئولیت می کنم حالا وابستگیه شدیدی به من داره اما نمی تونه احساساتشو بروز بده حقم داره دیگه به دنیا اعتماد نداره می ترسه دوباره منم ازدست بده اما از طرف دیگه بهم احتیاج داره . اون از نظر روحی افسرده شده البته اینم بگم تو کار و درس موفقه ضمن کار ئانشجوی کارشناسی ارشد . در واقع در محیط بیرون مشکلی نداره اما از درون شکسته شده . من نمی دونم می تونم کمکش کنم ؟ اصلا درست هست من کمکش کنم؟