سلام
نقاب جان من گفته های شما رو خوندم و کاملا هم قبول دارم . در حرف زدن آسونه که بگیم هر کی باید از احساسات و حقوق خودش در مقابل دیگران دفاع کنه .
ولی وقتی دیگران با پر گویی خودشون و نشنیدن حرف تو مانع می شن در حالی که صدای تو مافوق صدای اونها نیست که اونها رو متوجه کنه ، جلو اظهار نظرتو توی جمع می گیره .
اجازه بدید من یه کم درددلامو اینجا بکنم چون به خاطر اینکه همه فکر می کنن حرفام الکیه تا حالا نتونستم اونطور که دلم می خواد باهاشون حرف بزنمو ارتباط برقرار کنم .
من چندین سال پیش یعنی دوره کودکی به شدت منزوی بودم و از همه فراری . و فقط با 3 نفر که شامل مادر و خواهر و دوستم بود به طور دلخواهم ارتباط برقرار می کردم .
بعد که بزرگتر شدم و مجبور شدم تو اجتماع قرار بگیرم عده دوستانم بیشتر شد ولی همون دوستها هم از سکوت من برای زدن حرفهای خودشون استفاده می کردن . و دقیقا حرکات و مسخره کردنهای اونها و بعضا خانوادم باعث شد خودمو توی صحبت کردن ناتوان احساس کنم . و تبدیل به یه موجود صامت و ضعیف در برخوردهای اجتماعیم بشم .
دوست من rambod123
من به هیچ وجه از بودن با آدمها لذت نمی برم و همش دنبال یه راه فرار می گردم . چون همیشه همون مسائل قبلی حتی توی جمع تازه هم برام پیش میاد که دلزده می شم .[hr]
سلام اندیشه
راست می گی من از برخورد و ماندن با آدمها می ترسم .
وقتی می خوام از کسی سوال کنم مثلا از استادم یا همسایمون یا یه نفر غریبه، قبلش هزار بار جملمو برای خودم تکرار می کنم . اونموقع وقتی توی موقعیتش قرار می گیرم جملم یادم می ره و هیچ چیز دیگه ای هم یادم نمیاد به جاش به کار ببرم .
از این که مخاطبم یه حرفی بزنه که من بلد نباشم جوابشو بدم می ترسم .
از اینکه با یه نفر بخوام برای یه مدتی مثلا بیشتر از چند دقیقه تنها باشم عزا می گیرم چون حرفی برای گفتن باهاش ندارم .
اون یه نفر بیچاره هم حوصلش از دست من سر می ره .








علاقه مندی ها (Bookmarks)