من که از آتش دل چون می خم در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جانست طمع بر لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم
تشکرشده 116 در 62 پست
من که از آتش دل چون می خم در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جانست طمع بر لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
منم ابر سیه اندر شب غم
که روز عید را دلشاد کردم
عجب خاکم که من از آتش عشق
دماغ چرخ را پرباد کردم
تشکرشده 116 در 62 پست
ملامت گو چو دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نا بینا خصوص اسرار پنهانی
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
یا رب این بوی طرب از طرف فردوس است
یا نسیمی است که از روز وصالش رسدم
این ز عشق است که مغزم ز طرب خیره شده ست
یا که جامی است که از خمر حلالش رسدم
یا چو بازی است که از عشق همی پراند
یا کبوتربچگان از پر و بالش رسدم
سرکشان از طرف غیب به من می آیند
وین مددها همه از لذت حالش رسدم
تشکرشده 116 در 62 پست
من و شمع صبحگاهی سزد ار بهم بگرییم
که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد
سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم
طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
در کارگخه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویای خموش
هر یک به زبان حال با من میگفت
کو کوزه خر و کوزه گر و کوزه فروش
تشکرشده 116 در 62 پست
شد یار و به غم ساخت گرفتار مرا
نگذاشت به درد دل افکار مرا
چون سوی چمن روم که از باد بهار
دل میترقد چو غنچه، بییار، مرا
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
از آمدن و رفتن ما سودی کو ,از بافته وجود ما پودی کو
در چنبر این چرخ جان چندین پاکان میسوزد و خاک میشود؛دودی کو
تشکرشده 116 در 62 پست
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت
از دولت هجر تو کنون دور نمانده ست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نمانده ست
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
تو می دانی که جان باغ ما اوست
مبادا سرو جان از باغ ما کم
همیشه تازه و سرسبز دارش
بر او افشان کرامت ها دمادم
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)