كم پيش اومده كه مستقيما راجع به خواسته هام يا علاقه منديهام با همسرم حرف بزم. البته كليات گفته شده، مثلا اينكه به كوهنوردي علاقه مندم يا به سياست و ... اما جزئيات رو نمي گم. يعني اصلا به اين موضوع فكر نمي كنم كه بايد اين موضوع رو به زبون بيارم. اما طبيعتا اون كار رو انجام مي دم. يه مثال مي زنم:
در حال ور رفتن به كتري برقي كه خراب شده هستم. (از نظر من لزومي نداشته به همسرم بگم كه من به تعمير كتري برقي علاقه دارم!!!) همسرم منو ميبينه كه در حالي كه اخم كردم دارم پيچها رو باز مي كنم و احساس مي كنه كه من دوس ندارم اون كار رو انجام بدم. (چون اخم كردم !!) در حالي كه اگه من به كاري علاقه نداشته باشم اصولا اونو انجام نمي دم و خيلي هم در اين مورد لجبازم!! حالا خانمم مياد كه منو نجات بده (به خيال خودش) و يا باهام حرف مي زنه يا ازم مي خواد كه كار ديگه اي انجام بدم. (مثلا ميگه بيا جاي اين ميز رو عوض كن!!!!؟) و اگه خيلي هم دلش به حال من بسوزه خيلي اصرار مي كنه. درست در همين جاست كه مناز اينكه از كار مورد علاقه ام (تعمير كتري برقي) دارم جدا ميشم، كلافه مي شم و ... (توي همچين موقعيتهايي دوس دارم خانمم بياد مثل بچه ها جلوم بشينه و با دقت به كار من نگاه كنه و مثل بچه ها (ببخشيد ها من اينجوري دوس دارم ديگه!) ازم سوال كنه و راجع به كارم كنجكاوي كنه. البته نه خيلي كه مزاحم اون كار بشه ديگه.
من دوس دارم وقتي يه كاري رو دارم انجام مي دم، (روزنامه مي خونم، تلوزيون نگاه مي كنم، ...) همسرم بدونه كه من اون كار رو دوس دارم. پس "مزاحم" انجام كارم نشه. ديگه لازم نمي دونم هر دفعه بهش بگم "عزيزم من خيلي دوس دارم الان اخبار نگاه كنم!"








علاقه مندی ها (Bookmarks)