RE: اگر نفر قبلی پشت درب خونتون باشه چی کار میکنی ؟
زینگ زینگ
زینگ زینگ
وای این روزها همه به مهمونی میرند (خونه مثل من) شما چه طور؟
بچه های تالار: (در حال تخمه شکستن و فیلم نگاه کردن) مثل من یعنی کیه؟ بدو در رو بازکن صدای زنگ نزاشت بفهمیم فیلم چی شد.
- نمیدونم احتمالا یکی از تالار دیگه!!!
کیییییییییییییییییییییییی یییییییییییییییییییییه؟
- سلام باز کن این بیرون خیلی سرده داره بارون میاد.
- سلام کدوم یکی از بچه های تالار هستی؟
- از کجا فهمیدی من از تالارم؟
- چون چند تا مهمون از تالار دارم دیگه عادت کردم!!!
- نقاب هستم. حالا کیا هستند؟
- (درحالی که در را باز میکنم و نقاب داخل میشه) شما تشریف بیارید داخل خودتون میبینید ماشالله یکی دوتا نیستند. راستی چرا لباست پاره شده؟ آخ آخ چقدر علف به کفش هات چسبیده بی زحمت همون جلوی در درشون بیار (چقدر هم پاش بو میده!!!). خیس هم که شدی.
- گفتم این همه راه اومدم به چند تا از بچه ها سر بزنم این هایی که میبینی دست گل و مهمون نوازی قبلی هاست (این جا دیگه چه بلایی میخواد سرم بیاد؟!)
- آخی، بیا این چند دست از لباس های برادرمه یکیشو بپوش. بده آخه!
- (وای چقدر هم گشاده، نکنه داداش مثل من هم مثل داداش یاسی باشه ببینه لباس هاش تنمه دوباره ناز و نوازش بشم؟!) نه خیلی ممنونم.
- وا نقاب جان چرا تعارف میکنی؟ این ها دیگه به داداشم کوچیک شده اصلا واسه خودت باشه!!! به به چقدر هم بهت میاد فقط یکم گشاده! اشکال نداره.
- (وا این لباس ها به این گشادی تازه واسه داداشش کوچیک شده؟ خدایا شانس ما رو ببین) با این همه مهمون چی کار میکنی؟ چند روزه این جا هستند؟ همشون که زیر شلواریشون رو هم آوردند!!!
- آره میبینی نقاب جون هر روز هم یکی اضافه میشه از کار و زندگی افتادم. راستی تو که اینقدر تو تالار به همه کمک میکنی واسه من پیشنهادی نداری؟
- بزار فکر کنم (در حالی که مثل ایکیو سان فکر میکنه) فهیمیدم! فهمیدم!
- چی؟ چی؟ زود بگو.
- بیا همه رو ببریم خونه مدیر!!! مدیر تالار رو راه انداخته ما باید مهمون داری کنیم؟ نظرت چیه؟
- وای ... نه... خیلی بده... روم نمیشه... کار درستی نیست... بهتره زنگ بزنیم جناب مدیر هم با خانواده تشریف بیارن... میدونی حالا که فکر میکنم میبینم پیشنهاد بدی نیست. از بس مهمون تو خونه هست که دیگه جا ندارم! شبها نصفیشون رو میفرستم خونه همسایه می خوابن آخه رختخواب کم میاد!!!!! دستت درد نکنه نقاب جان عجب فکر بکری کردی. یادم باشه تو تالار یه شهرت بهت بدم که از خجالتت دربیام.
جناب مدیر کجایید که یه اتوبوس مهمون دارم میارم خونتون!!!!!
از درد سخـــن گفتــــن و از درد شنیــــدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست!!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)