مرسی آقای سورنا شما درست می گید، حتی یه بار امید هم این حرف رو به من زد «باور کن من مثل پدرت نیستم»، از وقتی این حرف رو ازش شنیدم خیلی شرمنده شدم، البته این حرف رو در مقابل عملی از من نزد داشتم براش درد دل می کردم و به این احساسم اشاره کردم و اون این حرف رو زد، وگرنه در مواقع معمولی سعی می کنم گذشت کنم اما بیشتر مواقع گذشتم با رضایت کامل نیست، ته دلم ناراحتم، ته دلم اون ترس هست، امید هم بهم میگه زیادی حساسی و تو گذشتت رو بهم ثابت کردی اما اون از ته دل من با خبر نیست! من از این حس خودم متنفرم، میترسم تا آخرین لحظه عمرم باهام باشه و هیچ وقت طعم واقعی گذشت رو نچشم و تلخی اون ترس همیشه همراهم باشه. مشکل من اینه که من از امید واقعا راضی ام اما از خودم راضی نیستم.. این باعث عذابم میشه، دوست دارم امید واقعا احساس خوشبختی کنه همونطور که من می کنم، می ترسم این احساس یک طرفه باشه، می ترسم فشار زندگی بیشتر از من روی امید باشه، دوست دارم همونطور که امید به من انرژی میده من هم به اون انرژی بدم، باعث خوشحالیش بشم. حرفهای شما خیلی به من کمک می کنه، شاید باورتون نشه اما منو به بهتر و بهتر شدن تشویق می کنه و بهم نیرو می ده.. ممنونم خیلی ممنونم..







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)