تو نيستي كه ببيني
...
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مينگري
درختها و چمنها و شمعدانيها
به آن ترنم شيرين،
به آن تبسم مهر،
به آن نگاه پر از آفتاب مينگرند.
تمام گنجشگان
كه در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفتهاند
ترا به نام صدا ميكنند!
هنوز نقش ترا از فراز گنبد تاج،
كنار باغچه،
زير درختها،
لب حوض،
درون آينهِ پاك آب مينگرند...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)