همونی که ازش میترسیدم شد
دیگه دل و زدم به دریا و به باباش گفتم که من دخترشو دوس دارم ولی انگار نه انگار که ما 8 ماه کشمکش داریم و تلاش میکنیم که پدر و مادرش رضایت بدن ما به هم برسیم .
شاید هیشکدوم باورتون نشه که من چه جوابی از مادرش شنیدم ولی اون به راحتیه هر چه تمامتر بهمون گفت به هیچ وجه امکان نداره ما رضایت بدیم شما با دخترمون ازدواج کنید . هیچ دلیل خاصی هم نیاورد واسه این مخالفتش ولی از حرفای گذشتش میدونم که پدرش تصمیم داره دخترش رو به کسی بده که خودش میخاد و میپسنده نه کسی که دخترش پسندیده.
اینم از اقبال ما
لعنت به این زمونه ی بیرحم