روش آشنايي من با همسرم كاملاً سنتي بود.
همسرم در محيط كار مرا ديده بود.(البته من به هيچ عنوان هيچ وقت ايشان را نديده بودم چرا كه محيط كار ما محيط بسيار بزرگ با هزاران پرسنل است) مرا از مديرم خواستگاري كرد و مديرم مسئله را با من مطرح كرد.اولين ملاقات ما كاملا رسمي و در مراسم خواستگاري بود اما به ما اجازه دادند در مدت يكي دو ماه تا زمان عقد خوب همديگر را بشناسيم و چند باري با هم بيرون رفتيم و صحبت كرديم.خيلي خيلي رك حرفهايمان را به هم مي زديم. تقريبا به يك شناخت نسبي به هم رسيديم و نتيجه گرفتيم كه م توانيم تفاوتها را به مرور برطرف كنيم و همين هم شد. هنوز كه هنوزه خيلي تفاوتها باهم داريم چون دو آدم مختلف در دو كالبد مختلف هستيم . پس تفاوتها طبيعي است. اما نتيجه گرفتن از اينكه مي توانيم در كنار هم سازش كنيم مهمتر از هر چيز است.
خيلي ها را مي بينم كه يكسال با هم رفاقت مي كنند بعد از يكسال يكيشان مي گويد ما نمي توانيم با هم ازدواج كنيم و به هم نمي خوريم يا اينكه خيلي ها پيشنهاد ازدواج مي دهند مشروط بر اينكه مدتي با هم دوست باشند و آخرش هم معلوم نيست كه ازدواجي در كار باشد يا نه....
تا زماني كه دو طرف نسبت به هم احساس مسئوليت و تعهد نكنند نمي توانند خيلي خوب براي هم مايه بگذارند. شايد در زمان دوستي به آن اندازه كه در زمان نامزدي و عقد مي توانند با هم كنار بيايند ، نيايند.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)