درسا جان فکر خوبی کردی! شاید اگه بهشون بگیم که در همچین شرایطی خودمون چیکار می کردیم، کمک کنه.
من وقتی سر رشته زندگیم از دستم در می ره، و از نظر روحی هم خیلی به هم ریخته و آشفتم، و خودم هم نمی دونم علت احساساتم دقیقا چه چیزهایی هستند، اینکار رو می کنم:
رو زمین دراز می کشم. دستهام رو از طرفین باز می کنم. نفس عمیق می کشم و سعی می کنم خودم رو نظاره کنم.
خودم رو خلع سلاح می کنم و فقط به هجوم احساسات منفیم میدان می دم.
بدون هیچ ستیزه ای، فقط نگاه می کنم، و البته روحم درد می کشه.
یه مدت که در این حالت می مونم، کم کم به پذیرش می رسم.
به تدریج با زمین همنوا می شم. من و زمین یکی می شیم، و من خاک می شم!
نمی دونم چرا اینطوریه، ولی انگار احساسات درد آور، و تنش های روحیم وقتی باهاشون نمی جنگم، کم کم کوتاه میان و ترکم می کنن.
بعد می رم تو تختم و تو اون آرامش عمیق به حالت خلسه می رم.
تو اون حالت تصور می کنم که اگه من این مشکلات رو نداشتم، چه احساسی داشتم؟
احساس سبکی. احساس قدرت. احساس اینکه همه چی تحت کنترلمه. احساس شادی. و ...
بعد این احساسات رو کاملا برای خودم تداعی می کنم.
اونوقت سارای سبک و قوی و شاد و ... آروم آروم می خوابه!
نمی دونم چرا اینطوریه، ولی وقتی بیدار می شم، یه راه حلی برای رفع مشکلاتم به ذهنم میاد!! و به زودی زندگیمو به تعادل برمی گردونم.
sorena_arman عزیز، امیدوارم راهکار من که با زجر شروع می شه، و بعد از گذر از پل آرامش، به راه حل منتهی می شه، به درد شما هم بخوره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)