سلام حداقل خوشحالم که اینقدر برادر یا خواهر خوب دارم.تو این سه روز که همسرم پیش والدینشه کارم شده التماس به خدا... که میدونه تو دلم چه خبره .هنوز دلواپسمه بهش گفتم روزم دم افطار زنگ میزنه تا مطمان شه یه چیزی خوردم ولی با همه این حرفا میگه فردا با مادرش میره دادگاه از منم خواست برم بهش گفتم نمیتونم .مادر و پدرشم ناراحتن که من تو خونه خودم تنهام.دیگه چشمام اینقدر اشک ریختن تار شدن .میسوزن... نمیدونم خدا جوابو میده یا نه نمیدونستم اینقدر میتونم در مورد یه مشکل ضعیف بشم از همه چیز سیر شدم.چیزای مهم گفتم جز اینکه پدر و مادرم هم با خانمم مشکل دارن یه مدت هم خانمم با اونا ناملایمتی داشت مخصوصا با خواهرم البته اونا یه مدته از ما دورن من هم همیشه تا میشده هواداری خانمم رو کردم.ولی قدر مسلم تکرار اشتباهاتم باعث رنجش همسرم که البته شخصیت باغرور و مهربونی رو داره شده میگه واسش سخته گذشته رو فراموش کنه ناگفته نمونه چند وقته دکتر واسش قرص خواب و ارامبخش نوشته به نظر شما الان من باید چیکار کنم ؟؟؟