سلام من اينبار كه يه تاپيك جديد ايجادكردي هرچند وقت يكبار سري مي زدم ببينم ايندفعه چيكار مي كني.دلم مي خاست ايندفعه ديگه مثل دفعات قبل پيش نري منظورم اينه كه دوست داشتم ماجراي يه پيشنهاد براي خواستگاري رو اينهمه براي خودت وديگران بزرگ ومهم جلوه ندي اينهمه وقت واعصاب خودت رو به اين مسئله اختصاص ندي تا وقتيكه موضوع وارد مراحل جدي تر بشه.دخترخوب چرا اينقدر از اولش ذهنتو از افكار منفي پرمي كني وجلو ميري تا اينكه اون اتفاق به نظرخودت بد ،ميفته؟؟؟ تو رو خدا يه كم فكر كن،ببين با خودت داري چيكار ميكني.....تو ذهنت يه تعميم از زندگي اي كه براي خودت ساختي بده .بذار من برات بگم:سروكله يه خواستگار پيدا ميشه،ذهنتو،روحت رو،همه افكارتو متمركز مي كني روي اون آدم،انگار وظيفه داري تشخيص بدي موجوداتي كه خدا خلق كرده تا چه اندازه قابل اعتماد،خوب و انسانند.بعدش به اين نتيجه مي رسي كه نه،بدردت نمي خورند اما باز با اين وجود همه ذهنتوپرمي كني از اون آدم و...تا اينكه....همه چي تموم ميشه وباز سرخورده ميشي و اين ماجرا رو كه هزارويك دليل وشايدم حكمت داره،اضافه ميكني به مجموعه بدشانسيهات و ...نكن اينكارو باخودت.جوابشون منفي بود به جهنم،خوب جواب توهم مثبت نبود ....كاش خواهرم بودي دم دستم بودي ....اينهمه نكته مثبت خوب وقشنگ توي خودت وخانوادت داري چرا اينقدر اونهارو بي ارزش ميكني؟چرا؟؟؟؟؟؟ديگه نمي دونم چي بگم.فقط ازت ميخام قدر خودت وخانوادت رو بيشتر بدوني.








علاقه مندی ها (Bookmarks)