[align=justify]به مادر حق داد. آنقدر به این و آن رو انداخته بود تا پسرش را در بانک استخدام کنند . اما او تسلیم شده بود و در برابر ناملایمت های پیش آمده ایستادگی نکرده بود. و میدان را برای رقیبانی که چشم دیدن موفقیت هایش را نداشتند خالی کرده بود. با خود فکر کرد شاید هنوز مرد نشده ام . نگاهش را به قاب شکسته ای که بر سینه دیوار کوبیده شده بود ، دوخت . در عکس چهره معصوم خودش را دید که بر شانه مردی سوار بود که پس از مدتها فهمید پدرش است . صدای قدمهای لرزان مادر را شنید که از اتاق خارج می شد . قلم را برداشت و بر تن سپید کاغذ نوشت.[/align]
نامه سرگشاده به پدری که بی مهری کرد







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)