پدر نامهربانم سلام.
اکنون که این نامه را برایت می نویسم تنها تصویر ذهنی من چهره ی جوان و رشیدی از سالیان گذشته توست که در چارچوب قاب کهنه بر روی دیوارغباری از خاک به خود گرفته , درست مانند دل من که گرد غم در کنج کنش ماوا گزیده. نمی دانم چگونه خطابت کنم, سنگدل و نامهربان ؟ بی وفا و ...؟ افسوس که نمی توانم. چرا که مرا شیرزنی پرورده است که چون دل خود اجازه ورود بغض و کین را به دل من هم نیاموخت. نمی دانم چگونه سالیان دراز بر سر سجاده خود گریست ولی سخنی جز دعا و درخواست بخشش و رحمت از لبانش خارج نشد.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)