او وحشیانه آزاد است
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پاک می کند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
او معشوق من است
تشکرشده 77 در 52 پست
او وحشیانه آزاد است
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پاک می کند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
او معشوق من است
تشکرشده 191 در 101 پست
تا چند جفا بر من غمخوار آخر
رحمی تو بدین دیده ی خونبار آخر
صد دل بسر زلف به پا افکندی
ای جان کسی دلی بدست آر آخر
تشکرشده 2,234 در 570 پست
ریختم بیرون غم دیرینه را
تا که خالی سازم از غم سینه را
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری
که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری
تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی
وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری
تشکرشده 191 در 101 پست
یاری چو نکرد بخت شوریده چه سود
شادی چو ندید این دل غمدیده چه سود
آن مردم دیده بود کز دیده برفت
چون مردم دیده نیست در دیده چه سود
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم
به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی خویشی
چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می
مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی خویشی
تشکرشده 191 در 101 پست
یا کار به کام دل مجروح شود
یا مرغ دلم بی ملک روح شود
امید من آنست به درگاه خدا
که ابواب سعادت همه مفتوح است
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
تو طوطی زاده ای جانم مکن ناز و مرنجانم
ز اصل آورده ای دانم تو قانون شکرخایی
بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ
بهل طبع کژاندیشی که او یاوه ست و هرجایی
تشکرشده 191 در 101 پست
یارب چو برآرنده ی حاجات توئی
هم قاضی و کافی مهمات توئی
من سر دل خویش به تو کی گویم
چون عالم اسرار خفیات توئی
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینی
شوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی
ندانی خویش را از وی شوی هم شی ء و هم لاشی
نماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)