نقل قول نوشته اصلی توسط طاهره
baran عزیزم

تو هم مثل همه ی موجودات مختاری هر جور که دلت می خواد و هر جور که می تونی خدا رو دوست داشته باشی اما ...
به نظر تو اختیار رو به چه کسی می دن و وقتی کسی از قدرت اختیار و انتخاب برخورداره باید چطوری از این قدرت و توانمندی استفاده کنه ؟

من که فکر می کنم وقتی به من به عنوان یک انسان صاحب اختیار ، ابزاری چون عقل ... داده شده و می تونم برای کوچکترین کارها ، رفتارها ،حرفها ، تصمیم گیریها ، انتخابها و ... به اون مراجعه کنم چرا باید خدا رو مسئول نتیجه ی تمام عملکرد خودم در زندگی بدونم ؟ و با کوچکترین ناملایمتی بخوام که خدا پادرمیونی کنه و مشکلات منو حل کنه ؟ پس من چیکاره ام ؟ کجا معنی پیدا می کنم ؟ کجا تعریف می شم ؟ کجا هویت پیدا می کنم ؟ قطعا موقع شادی و خوشحالی و وقتی که همه چیز بر وفق مرادمه تنها زمانی نیست که من یک انسانم ... بلکه وقتی من دارای یک هویت مستقل و معنادار هستم که بتونم از نیروهایی که در اختیارمه استفاده کنم . در انتخاب ها دقت کنم . انتخاب فقط انتخاب همسر نیست ... فقط انتخاب رشته ی تحصیلی و شغل نیست ... این منم که انتخاب می کنم در ارتباط با تو که دوست منی در این لحظه چه رفتاری رو در پیش بگیرم و این تصمیم من هر چند کوچک و ناچیز هم باشه در نوع رابطه ای که بین ما ادامه پیدا خواهد کرد تاثیر خواهد داشت و .... این منم که می تونم واقع بینانه اشتباهاتی که مرتکب شدم رو بپذیرم و پای اونها انسان وار بمونم و هزینه های اونها رو پرداخت کنم و یا نه ، به عکس رفتار کنم و در ظرف اشتباهاتم غلط بزنم و اونا رو دوباره و دوباره تکرار کنم ... این منم که تجربه می کنم و از تجربه هام درس می گیرم برای یک زندگی بهتر و یا نه ، تو تجربه هام می مونم و نمی پذیرم که من هم مسئولیتهایی دارم برای ادامه ی زندگی ... این منم که با انتخابها ، با رفتارها ، با گفتارها ، با جهت گیریها ، و با ... سهم خودم رو از زندگی تعیین می کنم ... این منم که قادرم شرایطم رو تغییر بدم ...


این منم : یک انسان که ارتباطش با خدا در چارچوب اختیاراتش معنا پیدا می کنه ... تو چی فکر می کنی ؟


قبل از هر چی ممنون از جوابتون خیلی روان و تاثیر گزار بود.
این قبول که ما خودمون مسئول خیلی از پیشامدهایی که واسمون پیش میاد هستیم. ولی وقتی متوجه اشتباهامون میشیم و از خدا عاجزانه و از ته قلبت می خوای که بهت یه فرصت دیگه بده اون وقت چی...؟
وقتی به خدا میگی خدایا میدونم خیلی خطا کردم و ناشکری کردم من بندتم پر از عیب و نقصم . تو کاملی تو من و ببخش بهم فرصت بده یه بار دیگه سعی کنم .خودم رو بهت نشون بدم . ... اون وقت چی؟
وقتی با تمام وجودت از خدا می خوای که دستت رو تو این شرایط خاص بگیره رات بندازه تا بتونی بقیه راه و با کمک اون بری ولی هیچ جوابی از خدا نمی گیری انگاری که باهات قهره یا اصلا به صدات گوش نمی ده چی...؟
آخه من بشرم پر از عیبم اون خداست من رو افریده باید بهم کمک کنه پس چرا من هیچی حس نمی کنم؟ چرا این قدر رسنگین؟ چرا این قدر غرور؟ چه قدر دعا کنم جوری شدم که حس می کنم اصلا من و دوس نداره ولم کرده ...