آنی جان، عزیزم، نمی دونی وقتی نوشته ات رو خوندم چقدر بهم آرامش قلبی و پشتکار دادی! خیلی خیلی از این بابت از شما تشکر می کنم. راستش خودم هم قبول دارم که نه من و نه همسرم سیاست نداریم، اما همیشه ی همیشه من و ایشون نیت پاکی داریم و هیچ وقت نشده که به عمد بخوایم کاری رو خراب کنیم یا قصد بدی داشته باشیم ولی خب به قول شما ما باید از نو شروع کنیم، این چند ماه آخر وقتی مدام با همسرم در مورد رفتارهامون صحبت کردیم واقعا به این نتیجه رسیدم که همسرم هم خیلی خوب داره در جمع خانواده ام رعایت میکنه، هم از لحاظ توجهی و احترامی خیلی بهتر شده و هم خودش سعی می کنه که دیگه کاری نکنه یا صحبتی نداشته باشه که بخواد درگیری پیش بیاد، به قول خودش میخواد دامادوار رفتار کنه! از این بابت خوشحالم اما خب ایشون هنوز نتونسته این رفتار رو باید و شاید توی جمع خانواده ی خودش با من داشته باشه! یعنی می فهمم که سعیش رو میکنه اما خب، این کارها رو بخاطر اینکه من دوست دارم انجام میده، نه بخاطر خودم و رفتاری باشه که توی ذات ایشون باشه، یعنی می دونید چی میخوام بگم اینکه این رفتار مثلا اگر دعوامون بشه و بریم خونه ی مامانش اینها، خیلی زود تابلو میکنه و دقیقا از من میخواد که مثلا وقتی مساله ای پیش میاد من بتونم خودم رو جلوی خانواده ام کنترل کنم.
من دوست دارم شاد باشم و دارم تمام سعیم رو هم میکنم، اتفاقا خانوم آنی عزیز، چند روز پیش دقیقا همسرم حرفهای شما رو برام با محبت تکرار میکرد، بهم میگفت: چرا با عشق درسهات رو نمی خونی؟ چرا به خودت استرس وارد میکنی؟ به این فکر نکن که قبول میشی یا نمی شی؟ به این فکر کن که داری درسی رو که دوست داری می خونی و تلاشت رو هم میکنی! خیلی باهام صحبت کرد و واقعا نمی دونید چه دلگرمی به هم داد! از اون روز تا به امروز دارم با عشق درس می خونم، مثل روزهای دوران مجردی و باور نمی کنید کتاب فیزیک2 رو که 10 فصل بود و من تا 3 فصل بیشتر نخونده بودم، توی این دو روز، من الان فصل 8 رو دارم می خونم، از اینکه می فهمم که درک همسرم بیشتر شده و من رو بیشتر می فهمه خوشحالم! از اینکه خوب احساس می کنم همسرم یه آدم دیگه ای شده که حالا بیشتر باهام حرف میزنه تا داد بزنه خیلی خیلی خوشحالم!
اما از اینکه هنوز جلوی خانواده اش اون قدر شاید و باید رعایت نمی کنه و یه جورایی احساس میکنه که باید مردسالارتر رفتار کنه و این باعث میشه که بهم بی توجهی کنه و ناراحتم کنه، ناراحتم! بچه ها این روزها سعی میکنم به گفته ی شما عمل کنم و از هر موضوع بی مزه ای یه پروژه واسه ی خنده پیدا کنم و شادتر باشم! می خوام از درون شاد باشم ولی خب هنوز زوده که واقعا و عمیقا شاد باشم، لطفا اگر راهکاری دارید برام بنویسید! مرسی

و اینکه باید چطور رفتاری داشته باشم که همسرم متوجه بشه که باید در جمع خانواده اش بیشتر بهم توجه کنه و بیشتر احترامم رو داشته باشه؟
از همتون بخاطر راهنمایی های خوبتون ممنونم!