ممنون
من واقعاً نیاز به کمک دارم . نمی دانید چقدر فکرم مشغول این موضوع شده تا جایی که اصلا سر کار حواسم نیست . تمام فکرم همسرمه . یعنی منو فراموش کرده و دیگه نمی خواد با هم باشیم ؟ یعنی ممکنه همه چیز به همین راحتی تموم بشه ؟ می گم شاید خانواده اش بهش می گن کاری بهش نداشته باش . نمی دونم . آخه ما با هم دعوای سختی داشتیم به خانواده همدیگه ناسزا گفتیم . هر وقت با هم دعوا کردیم بهم گفته برو خونه بابات . من هم گفتم باشه می رم از خدامه اونجا ارامش دارم . از دست تو هم راحت می شم . من ÷در و مادرم را نمی ذارم تو رو بگیرم .
ولی با همه این حرفها اون خیلی ÷سر خوبیه . خیلی با محبت فقط خیلی طرف خانواده اش را می گیره حتی به خاطر زن عمو و .... با من دعوا می کنه و حاضر نیست ب÷ذیره که اونها اشتباه حرف زدند یا عمل کردند . اصلا حرفهای منو قبول نداره و می گه تو غیر طبیعی هستی . برای عروسی من گفتم برای لباس عروس خودمون بریم گفت نه مامانم گفته یا من یا خواهرت باید باشند . گفتم خرید عقد خودمون بریم گفت نه مامانم گفته من حسرت دارم . حتی گل ماشین عروس و دسته گل عروس را با خواهرش رفت انتخاب کرد و فرداش گفت ما رفتیم انتخاب کردیم . برای این موضوع کلی دعوا کردیم اما هرگز ن÷ذیرفت که اشتباه کرده و گفت همه همینطوری هستند و تو غیر طبیعی هستی . همه با مامان می رن خرید و لباس عروس و .... .
البته در کنار همه اینها خوب من هم اشتباهاتی داشتم . اما من فقط می خواستم بگه بابا تو راست می گی قبول دارم اینها اشتباه است اما خوب بزار هر طور مامانم می گه عمل کنیم . همین برای من کافی بود که بدونه حق من ضایع شده . من در چیزهاایی که خواسته هام بوده برآورده نشده .مگه من چند بار عروس می شم .؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)