اینم دلنوشته ای از این حقیر برای مولای عصر والزمان که خرداد 1371 تحریر شده .
صدای سکوت
به اشتیاقم می سوزی و تبسمی نمی کنی !
به افسون ربودی دلم و امانم نمی دهی !
طوق بر گردنم نهاده ای زچه رو گم گشته ام کرده ای؟!
سرگردانم در دشت تنهایی ...
با جامی تهی ، در پی جرعه آبی ...
تشنه ام ، تشنه ،
کو آب ؟؟...
***
صدای سکوتم را بشنو !
نقش ناگفته در خود دارد ،که نتوانسته ام هرگز آنچه دل گفت را بگویم ....
شاید در اینجا نقش کلام نیست ، شاید فقط باید دید و شنید .
" در حریم عشقبازی نتوان دم زد از گفت و شنید
زانکه آنجا جمله اعضاء چشم باید بود و گوش "
***
اکنون نگاه تمنا راوی عمق زخمی کهنه است از فراق و انتظار ، تا شاید به لباس حکیم لحظه ای به بالین آیی و دیده ابری و ترم را دمی فروغ آری ،
و اشکها ...تنها اشکها ، راز دار من اند ، پرستاری که می شوید زخم کهنه را و عاقبت با نجوای گرم امید به سفر خواب می راند مرا ...
اما من ....
دوباره از حسرت خوابی که می بینم دلم می شکند و به بام بیداری باز می گردم ...
آخر طاقت ندارم چشم دوخته به راه را فرو بستن ،
و همچنان در انتظار می مانم ......
می بینی ؟!
بی حضور تو ایوان سالهاست ار خلوت قالی شرم دارد ،
فانوس در طاق ایوان دیریست دست نور را رها کرده ، که شاید ماه بتابد ،
اما ...
من چشم در آن سوی حصار ،
بر بام بیداری ،
با غم تنهایی ،
در ماتم این ظلمتم ،
که هنوز هم از تو ای ماه ، خبری نیست
****








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)