سلام
خانم دکتر اجازه ؟ منم از یه کمی از گذشته ها بگم ؟:P
البته شاید خاطره یا چیزی شبیه اون به نظر نرسه اما خوندن نوشته های شما منو به چندین سال پیش برد ... نتونستم خودداری کنم و نوشتم ...
یادم میاد از وقتی بچه بودم هر چیزی می تونست علاقه و توجهم رو به خودش جلب کنه ... تو فکر و خیالاتم گاهی خودمو در لباس یه دکتر تصور می کردم . گاهی در حال نوشتن یه کتاب بودم . گاهی داشتم درس می دادم . گاهی کوهنوردی بر قله ی اورست بودم . گاهی در حال بازی در یک فیلم معروف بودم . گاهی نقاش و گاهی موزیسین . گاهی مشغول پرستاری بودم . گاهی در کسوت یه پلیس . گاهی یه ملکه بودم . گاهی مثل انیشتین در حال تفکر در مورد فیزیک کوانتوم بودم . گاهی شبیه گراهام بل یه مخترع . گاهی حذب داشتم و تشکیلات . گاهی یه مسافر دائمی بودم . گاهی رئیس جمهور . گاهی مهندس معمار بودم . گاهی بر فراز ابرها و گاهی یه بانوی عاشق و ساده ...
خلاصه دردسرتون ندم تا من بیام و مسیر زندگیم رو انتخاب کنم هزار و یک نقش رو تو ذهنم ایفا کردم و از هرکدوم چند وقتی تست می زدم . و جالبه که هیچ کدوم از اون یکی بدتر یا بهتر نبود ... همشون به اندازه ی هم دوست داشتنی و قشنگ و جذاب بودن و برای من کنجکاو و پرشور اونقدر پر از سوال که شوق پیدا کردن جوابها می تونست منو تا دنیا دنیاست دنبال خودش بکشونه ...
و چه مکافاتی داشتم زمان انتخاب رشته ی دبیرستان و بعد دانشگاه ...
اما بالاخره شوق کشف دنیا و زندگیهای مختلف و آدمهای جورواجور و فرهنگهای تابه تا منو کشوند به مسیر علم سفر ... که این روزا بهش می گن گردشگری ...
یادمه وقتی پامو توی دانشگاه گذاشتم می خواستم دنیا رو زیر و رو کنم ... آرمان طلبی از سر و روم می بارید ... کنجکاوی یه لحظه دست از سرم بر نمی داشت ... و از شدت اشتیاق برای کشف هر پدیده ای داشتم به مرز خفه شدن می رسیدم ... بگذریم از اینکه کارای زیادی می کردم که ربطی به رشته ی تحصیلیم نداشت ...
اما وقتی درسم تموم شده بود در طول همون 4 سال حدود 23 استان رو سفر کرده بودم با تمام درازا و پهناشون ...(اون موقع ها فقط 28 تا استان داشتیم) توی کلاس رکوردار بودم .. توی خونه هم ، هم ...
دستاوردها و آموخته های زیادی از سفرهام داشتم . مهمترین نتیجه ی سفرهای من در اون سالها که هنوز پابرجاست تثبیت پایگاهی خانگی در هر کدوم از اون شهرها و روستاها بود که به لطف وجود دوستان دوست داشتنیم اتفاق افتاد ...به اضافه کوله باری از درس و خاطره ...
مثلا یاد گرفتم برای دوست داشتن نیازی نیست همه شبیه هم باشن و یا از یک فرمت لباس یا زبون یا لهجه یا ... تبعیت کنن بلکه کافیه فقط زلال دلشون رو روی هم باز کنن تا صافی نگاهشون رو به همون شفافی درک کنن ... یاد گرفتم سادگی رمز زیباییه ... فهمیدم بزرگی به قد و قواره و شان و جایگاه و پول و زندگی تو شهر کوچیک و بزرگ و سبک و مدل زندگی نیست بلکه به میزان درک و فهم ادمها از خودشون و زندگیشونه ...
مقایسه های قشنگی بود ... یادش به خیر ...
rsrs1380 عزیز
مرسی از اینکه با تلنگرت منو به دنیای گذشته بردی و باعث مرور چیزهایی شدی که مدتها بود در پستوی ذهنم تل انبار شده بود و پر از غبار فراموشی ...
همیشه پاینده باشی و سرافراز.









:P

پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)