بعضی وقتها توی این شهر، به یه کوچه باریک و پر از قلوه سنگ می رسیم، وسط راه میبینیم پا برهنه هستیم، هر چی نگاه می کنیم یه کوچه باریک و طولانی و تاریک پیش رومون هست، توان راه رفتن نداریم و نمی دونیم این کوچه تا کجا ادامه داره... میشینیم یه گوشه، نه توان جلو رفتن داریم و نه برگشتن...
این کوچه ها توی شهر ما فراوون هستن، خیلی وقتها توی پیچشون گیر افتادیم، خیلی وقتها خسته شدیم، خیلی وقتها احساس تنهایی کردیم، آخه این کوچه فقط به اندازه عبور یک نفر جا داره... خیلی وقتها شده همون گوشه یه چادر زدیم و نشستیم غصه خوردیم، منتظر شدیم یه رهگذر بیاد و دستمون رو بگیره، یکی بیاد با هلی کوپتر نجاتمون بده.... این احساس ادامه خواهد داشت تا وقتی که یادمون بیفته خودمون معمار شهر زندگیمون هستیم. خودمون بودیم که نقشه این شهر رو کشیدیم و دیواراش رو بالا بردیم. اون وقته که اولین راه نجات توی ذهنمون نقش می بنده، بعد می ایستیم و دوباره به اطرافمون نگاه می کنیم، می بینیم اونقدر هم تاریک نیست! بعد به این فکر می کنیم که این قسمت شهر ما با شهر کدوم انسانی که در اطراف ماست همپوشانی داره، شاید با کمک هم بتونیم این کوچه رو عریض تر کنیم یا یه بزرگراه از وسطش رد کنیم! بعضی وقتها کسانی رو پیدا می کنیم که این قسمت شهرمون با شهرشون همپوشانی داره و بعضی وقتها هم نه، بعضی وقتها هم می بینیم کسی هست اما کمکی نمی کنه... اون وقته که باید خودمون دست به کار بشیم، این شهر متعلق به منه، و من باید زیباترین جاده ها رو توش داشته باشم، دو تا دستامون رو میذاریم روی دیوارهای کوچه و فشار میدیم، باید دیوار حرکت کنه، این دیوار توی ذهن منه و محکم بودنش هم دست من، پس من تصمیم می گیرم که این دیوار به عقب رونده بشه و کوچه به یه باغ برسه، یه باغ پر از گل یه جایی که بهترین هدیه من به من می تونه باشه.......
میشه، همیشه میشه امیدوار بود....
![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)