به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: شما از چه نوع داستان هایی لذت میبرید؟

رأی دهندگان
9. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • داستان های بر مینای واقعیت

    5 55.56%
  • داستان های بر مبنای تخیل

    1 11.11%
  • داستان های برمبنای علمی و تخیلی بودنش

    3 33.33%
  • داستان های فقط علمی

    0 0%
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 24

Threaded View

  1. #13
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 07 دی 88 [ 07:03]
    تاریخ عضویت
    1387-3-12
    نوشته ها
    389
    امتیاز
    5,640
    سطح
    48
    Points: 5,640, Level: 48
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 110
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    357

    تشکرشده 375 در 164 پست

    Rep Power
    57
    Array

    RE: داستان های تخیلی(علمی) نه علمی تخیلی

    اما واقعا كجا ميتونست بره ، همه جا رد سايه هاي سياهي را به دنبالش احساس ميكرد ، در پشت درختها و يا ديوارها ... حال كه پدر نبود تا در پشتش پناه بگيره و مادر كه لحظه اي هم چشم از اونها بر نميداشت حال به كجا رفته بود ؟ چرا درست بعد از خاكسپاري پدر يكشبه ناپديد شده بود ... چه رازي در اين رفتن بود ؟ جسيكا كمي بيشتر خودش را در لباس مندرسش جمع كرد و جثه ريزش كوچكتر از قبل به نظر ميرسيد ،‌كمي قدمهاش رو تندتر كرد تا زودتر از اين سايه ها فاصله بگيره ، خدايا تو هميشه با مني خودت كمكم كن تا برادرم را حفظ كنم در همين افكار بود كه جرقه اي در سرش زد چشماش گشاد شد و سر جاش ايستاد ... لبخند محوي روي لبهاش بود ، به يكباره ياد يكي از دوستان قديمي پدر افتاده بود كه در زادگاه پدرش زندگي ميكرد ، «پيترو» درسته پيترو او هميشه با پدر در ارتباط بود حتي بعد از اومدنشون به اين دهكده دور افتاده ،‌ الكساندر هميشه با او در مورد كارهاش و برنامه هاش حرف ميزد اونها دوستاني بودند از دوران كودكي ، چرا كه نه شايد اون بتونه به ما كمك كنه ، عمو پيترو ... جسيكا با خودش فكر كرد بهتره سريعتر به خانه برم و آدرس اونو پيدا كنم شايد كه اين مرد از مادرم و يا راز كار پدر خبر داشته باشه و بتونه به من و جرج كمك كنه، بله... اون حتما ميتونه . در حاليكه چشمانش از نور اميد برق ميزد به راه افتاد ، سبك بود انگار در آسمان گام ميزد سريعتر و سريعتر ميدويد و باد موهاي طلايي اش را در زير نور آفتاب با برقي زيبا پراكنده ميكرد ،‌ حس زيبايي در درونش بود. حالا ديگه ميدونست بايد

  2. کاربر روبرو از پست مفید sayehhaye_mah تشکرکرده است .

    sayehhaye_mah (چهارشنبه 26 مرداد 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ترس های مبهم و استرس
    توسط مدیرهمدردی در انجمن اضطراب و استرس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 31 خرداد 92, 12:37
  2. داستان غم زندگیه من
    توسط پدربزرگ در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 23 تیر 91, 11:05
  3. داستان زندگی کارافرین برتر کشور..احد عظیم زاده
    توسط بهار.زندگی در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 13 تیر 91, 14:49
  4. نقش ورزش در کاهش استرس(مدیریت استرس)
    توسط keyvan در انجمن تاثیر متقابل ورزش و روان
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 21 فروردین 88, 10:57
  5. داستانی از عشق (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 19 شهریور 87, 17:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 23:25 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.