اما واقعا كجا ميتونست بره ، همه جا رد سايه هاي سياهي را به دنبالش احساس ميكرد ، در پشت درختها و يا ديوارها ... حال كه پدر نبود تا در پشتش پناه بگيره و مادر كه لحظه اي هم چشم از اونها بر نميداشت حال به كجا رفته بود ؟ چرا درست بعد از خاكسپاري پدر يكشبه ناپديد شده بود ... چه رازي در اين رفتن بود ؟ جسيكا كمي بيشتر خودش را در لباس مندرسش جمع كرد و جثه ريزش كوچكتر از قبل به نظر ميرسيد ،كمي قدمهاش رو تندتر كرد تا زودتر از اين سايه ها فاصله بگيره ، خدايا تو هميشه با مني خودت كمكم كن تا برادرم را حفظ كنم در همين افكار بود كه جرقه اي در سرش زد چشماش گشاد شد و سر جاش ايستاد ... لبخند محوي روي لبهاش بود ، به يكباره ياد يكي از دوستان قديمي پدر افتاده بود كه در زادگاه پدرش زندگي ميكرد ، «پيترو» درسته پيترو او هميشه با پدر در ارتباط بود حتي بعد از اومدنشون به اين دهكده دور افتاده ، الكساندر هميشه با او در مورد كارهاش و برنامه هاش حرف ميزد اونها دوستاني بودند از دوران كودكي ، چرا كه نه شايد اون بتونه به ما كمك كنه ، عمو پيترو ... جسيكا با خودش فكر كرد بهتره سريعتر به خانه برم و آدرس اونو پيدا كنم شايد كه اين مرد از مادرم و يا راز كار پدر خبر داشته باشه و بتونه به من و جرج كمك كنه، بله... اون حتما ميتونه . در حاليكه چشمانش از نور اميد برق ميزد به راه افتاد ، سبك بود انگار در آسمان گام ميزد سريعتر و سريعتر ميدويد و باد موهاي طلايي اش را در زير نور آفتاب با برقي زيبا پراكنده ميكرد ، حس زيبايي در درونش بود. حالا ديگه ميدونست بايد








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)