دوستان عزیز سلام ...
امروز ، آخرین روزیه که من میتونم ارسال داشته باشم وبعد از این حق عضویتم تموم میشه..روز اول که اومدم حقیقتا خسته ونا امید بودم اما با راهنمایی شما ، نسبت به آینده امیدوار شدم .... از همه ی شما ممنونم
ازهمشهری خوبم ، مدیر محترم همدردی که این فرصت رو در اختیار من گذاشتن ..... واقعا زحمات ایشون در کمک به اعضای تالار ستودنیه ...
از خانم دکترنازنین که درطول این چند ماه ، باوجود تمامی مشغله هایی که داشت ، قدم به قدم با من اومد وحتی جایی که من میخواستم دستشو رها کنم ، ایشون دست منو رها نکردن ...... راست می گفتی دوست گلم ...گاهی خداوند از دریچه هایی دستت رو میگیره که اصلا فکرشو نمی کنی ...... اگه نزدیک ترین نزدیکانم ، به هر دلیلی ، به درددل من گوش ندادن ، خداوند منو با شما آشنا کرد که منو در بدترین شرایط روحی تنها نگذاشتید ...تنها آرزویی که امروز میتونم براتون بکنم ، اینه که همواره در پیشگاه خداوند سرفراز وپیروز باشید ...... واقعا چطور خدا رو شکر کنم وچطور محبت بنده اش رو جبران .... از تمامی دلگرمی هاتون در این چند ماه صمیمانه سپاسگذارم ....
نمی گویم فراموشم نکن هرگز ، ولی گاهی به یاد آور .....رفیقی را که میدانی ...نخواهی رفت از یادش ......
ازجناب نقاب بزرگوار ..... که چنان با دقت ودلسوزی پیگیر مشکل من شدند که اصلا فکرشو نمی کردم ...ونظراتشون هم واقعا کاربردی بود .. البته ایشون به تک تک اعضای تالار لطف دارن و با یک گشت خیلی کوتاه در تالار به راحتی میشه متوجه این موضوع شد.....از محترم ترین ، با اخلاق ترین وشریف ترین آقایون تالار .....امیدوارم هرجا که باشن ، سربلند و موفق باشن ...به امید روزی که اسمتون رو در زمره ی بزرگترین روانشناس ها ببینیم ...که به نظرم اصلا بعید نیست .....
گلبنی بود که در پای کسی خار نخواست ...هر که جز گل بزند برسر او خوارش باد !..... البته این "بود " احتمالا ضرورت شعریه .....ایشون هستن وانشاءالله سال های سال خواهند بود .....
ازفرشته ی مهربان عزیز... فیلو سارای عزیز ، نیلوفر عزیز..حقیقتا از نظرات همه ی شما بهره بردم .......ازتمامی کسانی که برای خوندن درد دل های من وقت گذاشتن ممنونم .....
از ثمین عزیز که نفهمیدم نظرش در مورد اون نتیجه گیری من چیه ؟.من اون نتیجه گیری رو نوشتم که اگه شما وسایر دوستان نکته ی دیگه ای به ذهنتون میرسه ، یادآوری کنید .....دوست من .. راستش من یه کمی دچار عذاب وجدان شدم .... درسته که جبران ضربه ای که ما در کودکی خوردیم ،خیلی سخته !..وحتی شاید جبران نشدنی ... اما مسلما ما لحظات خوبی هم در کنار خانواده هامون داشتیم ...مثلاچهار سال پیش که خانواده ام برای اولین بار میخواستن برن مکه ، با وجودی که از نظر اقتصادی در شرایطی نبودن که منو با خودشون ببرن ومن هم اصراری نداشتم ، من رو هم بردن ...... حتما تو هم چنین خاطراتی از خانوادت داری .. جسارتا امیدوارم از حرفای من لجت نگیره .... ثمین جان ....باور کن امروز که دارم میرم ، نه شرایط خانودگی ام فرقی کرده ، نه کسی حاضر شده منو ببره پیش روانپزشک ...... این خود من هستم که دارم سعی میکنم با تغییر نگاهم به زندگی ، شرایط رو عوض کنم ..تلاش میکنم نظر دیگران رو در مورد خودم عوض کنم ...وثابت کنم که من می خوام وباید روی پای خودم بایستم ....هرچند خیلی سخته .....خیلی خیلی سخت ......ای کاش همین الان ، لرزش انگشتانم رو روی صفحه کلید وبغض سنگینم رو حس میگردی ...... اما .....میدونی که این وابستگی ،چه به خانواده باشه وچه به یه روانشناس ، برای ما رنج آفرینه وما خودمون باید تغییرش بدیم......با توکل به خدا حتما هم موفق میشیم ..مگه نه ثمین ؟!.....
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت ...دائما یکسان نباشد حال گردون غم مخور.....
از تمامی هم تالاری های خوبم عاجزانه میخوام که برام دعاکنن . ..در این شب ها وروزهای عزیز حل مشکل من رو هم ازخدا بخواهید ... دعا کنید صبر وتحملم بیشتر بشه ودر این راه سخت موفق باشم . ....مخصوصا از خانم دکتر میخوام برام دعا کنه .......هدیه ی آخر من به همه ی شما دوستان خوبم ، گل بوسه هایی خواهد بود که به نیابت از تک تک شما از ضریح پاک حضرت معصومه سلام ا... علیها خواهم چید .... یه نیابت از خانم دکترنازنینم .... وهمه ی شما دوستان گلم .... در اولین فرصت که برم حرم .....
دیگه باید چمدونم رو بردارم و برم ...به امید روزی که برگردم ....عاری از هرگونه وابستگی..... شاید مهر ماه برگردم ....اگه خود پردازه ،آدم شده باشه !
کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ ......
بوی هجرت می آید.....
بالش من پر آواز پر چلچله هاست
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ..........
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد بردارم
وبه سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند
یک نفر باز صدا زد: سهراب !
کفشهایم کو؟!......








علاقه مندی ها (Bookmarks)