
نوشته اصلی توسط
چشم بارانی
باور کن امروز که دارم میرم ، نه شرایط خانودگی ام فرقی کرده ، نه کسی حاضر شده منو ببره پیش روانپزشک ...... این خود من هستم که دارم سعی میکنم با تغییر نگاهم به زندگی ، شرایط رو عوض کنم ..تلاش میکنم نظر دیگران رو در مورد خودم عوض کنم ...وثابت کنم که من می خوام وباید روی پای خودم بایستم ....هرچند خیلی سخته .....خیلی خیلی سخت ......ای کاش همین الان ، لرزش انگشتانم رو روی صفحه کلید وبغض سنگینم رو حس میگردی ...... اما .....میدونی که این وابستگی ،چه به خانواده باشه وچه به یه روانشناس ، برای ما رنج آفرینه وما خودمون باید تغییرش بدیم......با توکل به خدا حتما هم موفق میشیم ..مگه نه ثمین ؟!.....
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت ...دائما یکسان نباشد حال گردون غم مخور.....
علاقه مندی ها (Bookmarks)