به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 42

Threaded View

  1. #11
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: **یاد باد آن روزگاران , یاد باد**

    سلام:

    امروز روز دیگری است و عجیب ذهنم از خاطرات خالی است....
    دیگر انقدر از آن روز ها گذشته است که برای نوشتنشان باید مدت ها فکر کنم.درست مثل تمام خاطرات ما که گاه خیلی نزدیک هم هستند ولی به آنی فراموش می شوند...
    امروز می خواهم از دستان به هم پیوسته در این دنیا بنویسم..از اینکه در این شغل عجیب پیوستگی میان دست ها حاکم است..هیچ دیده اید وقتی کسی را غرق به خون می اورند چگونه همه به دور آن جمع می شوند تا شاید کاری هرچند کوچک برای نجات جانش انجام دهند.هیچ دیده اید که چگونه همه گوش به فرمان یک نفر هستند و اصلا به درست یا غلطی ان فکر نمی کنند و هرچه می گوید انجام می دهند تا شاید آن جان غرق خون را نجات دهند.....مثل همین جا که الان همه ما هستیم با این تفاوت که اینجا کسی غرق خون نیست ..بیشتر دل ها شکسته است.....
    ولی هیچ گاه نفهمیدم جسم پر از خون ترسناک تر است یا قلب شکسته انسان ها!؟؟

    الان که به ان روزها که قطرات خون بر روی صورت جوانم می پاشید فکر می کنم می ترسم ولی امروز می خواهم از دستانم برایتان بنویسم..دستانم که در قلب یک انسان فرو کردم:



    به قلب بالا نگاه کنید ...چقدر قرمز و زیباست.....چقدر زیبا می درخشد مثل چشمان تک تک شما ها که به مانیتور خیره شده زیباست.....درسته؟
    آیا جرات دارید دست خود را در آن فرو ببرید؟
    کدام یک می توانید ؟دستکشی بپوشید و انگشت خود را در ان فرو کنید و نگذارید از درخشش بایستد....انجام بدید....شد؟تونستید؟
    گاهی ما نمی توانیم .....این حقیقت تلخی است از دنیای امروز.......
    .
    .
    .
    .
    .
    در استان ما پر از قوم های مختلف با فرهنگ های مختلف است..ان شب کشیک قلب بودم .خوب به یاد دارم ساعت 1 شب بود.....یادمه این ماجرا در شهر ما خیلی صدا کرد برای خود من که مثل یک فیلم سینمایی بود ..خودمم گاهی بهش فکر می کنم باورم نمیشه رخ داده..ولی داده مثل خیلی جاها....
    من داستان را نمی گم....چون ربطی به این تاپیک نداره و فقط انجا را می گویم که من بودم و دستانم و خون.........
    بلندگوی بیمارستان اسم من را پیج می کرد ...اینترن قلب باید همیشه حاضر باشد چون قلب است که تا خواست بایستد ..می میرد..همیشه همین طور است ..نیست؟
    دویدم..وقتی وارد شدم عده ای دیدم که هم را به شدت می زدند و همه لباس های تمیز و زیبایی بر تن داشتند.گویی از عروسی باز گشته بودند...اصلا جرات نداشتم از زیر دستشون رد شم....و وارد اتاق احیا بشم....
    به زور پلیس بیمارستان من نشسته از زیر دستانشان وارد شدم...
    وای خدای بزرگ تا به حال همچین چیزی ندیده بودم.....یک پسر جوان روی تخت که شاید 1 یا 2 لیتر خون زیرش رو تخت بود و سفید سفید بود صورتش.......
    خط در حال صاف شدنی داشت...
    عجیب بود کسی جای خون را پیدا نکرده بود تا منو صدا کردند....
    این همه خون اصلا از کجا جز قلب....
    خوب یادمه با فریادی همه هراهان رو بیرون کردم..با قیچی شروع کردم پاره کردن لباس پسر....
    همه لباس هاشو با بدبختی در اوردم....
    خدایا چه می دیدم....سینه پسر حدودا به قدر جای گلوله ای شکافته بود و خون جت می زد....
    تمام لباسم خون بود و دستانم که خون از دستکش هم گذشته بود...فهمیدیم در عروسی برادر داماد با گلوله به قلب برادر عروس زده بود!!!!!
    دعوا قبیله ای..........
    من که نفهمیدم چه کردم ..کمی سینه را باز کردم و با شجاعت عجیبی دستم را وارد قفسه سینه شکافته کردم..چقدر وحشتناک بود....دستم را وارد سوراخ کردم تا جلوی خون را بگیرم..گلوله زیر دستم بود..کم کم همه رزیدنت ها رسیدند و من امکان نداشت بتوان جلویش را بگیرم. اگر انگشتم را خارج می کردم خونریزی باز می گشت..
    من خوب می دانستم کار بیهوده ایست..خونی نمانده بود.....
    1 ساعتی کار کردیم و بعد چون جراح گفت امکان ندارد و تمام شده و مرگ مغزی من دستم را خارج کردم و مات صورت سفید شدم....تازه در آینه اورژانس خودم را دیدم....
    صورتم پر از قطرات خون بود...دستانم تا آرنج خون بود..قرمز روشن و روپوش تنم که دیگر هیچ....
    تمام تلاشم را کرده بودم و مطمئنم راهی نبود...آن روز دستانم را شستم..خون رفت..یاد ان قلب شکافته که دست من در ان بود تا شاید زندگی هدیه کند همیشه در خاطرم هست........

    ......................
    من قلب های شکسته زیادی التیام دادم ولی هیچ گاه قلب شکسته خودم التیام نیافت....
    حالا نمی دانم قلب شکافته از خون ترسناک تر است یا قلب شکسته از ...........؟؟؟
    به شما واگذار می کنم...
    شما از کدام بیشتر می ترسید؟

  2. 9 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (سه شنبه 13 مرداد 88)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ،،اخلاق و عادات بد روزمره من ،،یه روزمرگی بیخود
    توسط ARAM-ESH در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: پنجشنبه 16 مرداد 93, 16:33
  2. مشخص نمودن میزان اضافه وزن یا کمبود وزن(bmi)
    توسط keyvan در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 تیر 91, 14:02
  3. همسرم روزه نمیگیرد چه برخوردی با او داشته باشم
    توسط ghalam63 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 23
    آخرين نوشته: شنبه 09 مهر 90, 14:57
  4. نظر در مورد وزن همسر
    توسط sina.sina11 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 مرداد 90, 04:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 06:15 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.