سلام:
امروز روز دیگری است و عجیب ذهنم از خاطرات خالی است....
دیگر انقدر از آن روز ها گذشته است که برای نوشتنشان باید مدت ها فکر کنم.درست مثل تمام خاطرات ما که گاه خیلی نزدیک هم هستند ولی به آنی فراموش می شوند...
امروز می خواهم از دستان به هم پیوسته در این دنیا بنویسم..از اینکه در این شغل عجیب پیوستگی میان دست ها حاکم است..هیچ دیده اید وقتی کسی را غرق به خون می اورند چگونه همه به دور آن جمع می شوند تا شاید کاری هرچند کوچک برای نجات جانش انجام دهند.هیچ دیده اید که چگونه همه گوش به فرمان یک نفر هستند و اصلا به درست یا غلطی ان فکر نمی کنند و هرچه می گوید انجام می دهند تا شاید آن جان غرق خون را نجات دهند.....مثل همین جا که الان همه ما هستیم با این تفاوت که اینجا کسی غرق خون نیست ..بیشتر دل ها شکسته است.....
ولی هیچ گاه نفهمیدم جسم پر از خون ترسناک تر است یا قلب شکسته انسان ها!؟؟
الان که به ان روزها که قطرات خون بر روی صورت جوانم می پاشید فکر می کنم می ترسم ولی امروز می خواهم از دستانم برایتان بنویسم..دستانم که در قلب یک انسان فرو کردم:
به قلب بالا نگاه کنید ...چقدر قرمز و زیباست.....چقدر زیبا می درخشد مثل چشمان تک تک شما ها که به مانیتور خیره شده زیباست.....درسته؟
آیا جرات دارید دست خود را در آن فرو ببرید؟
کدام یک می توانید ؟دستکشی بپوشید و انگشت خود را در ان فرو کنید و نگذارید از درخشش بایستد....انجام بدید....شد؟تونستید؟
گاهی ما نمی توانیم .....این حقیقت تلخی است از دنیای امروز.......
.
.
.
.
.
در استان ما پر از قوم های مختلف با فرهنگ های مختلف است..ان شب کشیک قلب بودم .خوب به یاد دارم ساعت 1 شب بود.....یادمه این ماجرا در شهر ما خیلی صدا کرد برای خود من که مثل یک فیلم سینمایی بود ..خودمم گاهی بهش فکر می کنم باورم نمیشه رخ داده..ولی داده مثل خیلی جاها....
من داستان را نمی گم....چون ربطی به این تاپیک نداره و فقط انجا را می گویم که من بودم و دستانم و خون.........
بلندگوی بیمارستان اسم من را پیج می کرد ...اینترن قلب باید همیشه حاضر باشد چون قلب است که تا خواست بایستد ..می میرد..همیشه همین طور است ..نیست؟
دویدم..وقتی وارد شدم عده ای دیدم که هم را به شدت می زدند و همه لباس های تمیز و زیبایی بر تن داشتند.گویی از عروسی باز گشته بودند...اصلا جرات نداشتم از زیر دستشون رد شم....و وارد اتاق احیا بشم....
به زور پلیس بیمارستان من نشسته از زیر دستانشان وارد شدم...
وای خدای بزرگ تا به حال همچین چیزی ندیده بودم.....یک پسر جوان روی تخت که شاید 1 یا 2 لیتر خون زیرش رو تخت بود و سفید سفید بود صورتش.......
خط در حال صاف شدنی داشت...
عجیب بود کسی جای خون را پیدا نکرده بود تا منو صدا کردند....
این همه خون اصلا از کجا جز قلب....
خوب یادمه با فریادی همه هراهان رو بیرون کردم..با قیچی شروع کردم پاره کردن لباس پسر....
همه لباس هاشو با بدبختی در اوردم....
خدایا چه می دیدم....سینه پسر حدودا به قدر جای گلوله ای شکافته بود و خون جت می زد....
تمام لباسم خون بود و دستانم که خون از دستکش هم گذشته بود...فهمیدیم در عروسی برادر داماد با گلوله به قلب برادر عروس زده بود!!!!!
دعوا قبیله ای..........
من که نفهمیدم چه کردم ..کمی سینه را باز کردم و با شجاعت عجیبی دستم را وارد قفسه سینه شکافته کردم..چقدر وحشتناک بود....دستم را وارد سوراخ کردم تا جلوی خون را بگیرم..گلوله زیر دستم بود..کم کم همه رزیدنت ها رسیدند و من امکان نداشت بتوان جلویش را بگیرم. اگر انگشتم را خارج می کردم خونریزی باز می گشت..
من خوب می دانستم کار بیهوده ایست..خونی نمانده بود.....
1 ساعتی کار کردیم و بعد چون جراح گفت امکان ندارد و تمام شده و مرگ مغزی من دستم را خارج کردم و مات صورت سفید شدم....تازه در آینه اورژانس خودم را دیدم....
صورتم پر از قطرات خون بود...دستانم تا آرنج خون بود..قرمز روشن و روپوش تنم که دیگر هیچ....
تمام تلاشم را کرده بودم و مطمئنم راهی نبود...آن روز دستانم را شستم..خون رفت..یاد ان قلب شکافته که دست من در ان بود تا شاید زندگی هدیه کند همیشه در خاطرم هست........
......................
من قلب های شکسته زیادی التیام دادم ولی هیچ گاه قلب شکسته خودم التیام نیافت....
حالا نمی دانم قلب شکافته از خون ترسناک تر است یا قلب شکسته از ...........؟؟؟
به شما واگذار می کنم...
شما از کدام بیشتر می ترسید؟







:
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)