سلام
ابتدا تشکر ویژه ای از آقایان و خانم ها : setareh - digitalman - نقاب - کنجکاو - m.mouod - elina -صبا_2009 - گل مریم - shad - BABY - niloofar 25 - فرشته مهربان - omed - sayehhaye_mah - مسلمان - eferia - مدیرهمدردی - چشم بارانی - rsrs1380 ، به خاطر پاسخگویی به موضوع بنده ، که به واقع با کم و بیش بون اطلاعات خود با تمامی وجود سعی داشتند که بهترین و مفید ترین داشته ها و داده های خود را انتقال دهند .
حتی برخی از شما دوستان به مطالب و ارسالی های بنده ، رجوع فرموده بودید که از این بابت هم ، متشکر و سپاسگزارم .
__________________________________________________ _____________
حالا فکر کنم نوبت حرف های من باشه !!!!
لرد.حامد می نویسد :
- چند وقتی هست که در تالار ، فعالیت کمتری دارم ، برخی بر این باور هستند که دچار افسردگی شده ام و یا سرخورده گردیده ام .
و برخی دیگر بر عقاید فکری دیگری به سر می برند ؛
اما اگر از خود لرد.حامد پرسیده شود که ای جوان ، چرا به چنین مرحله ی رسیده ای ، او در جوابش حتما خواهد گفت :
- اوایل وقتی به تالار اومدم ، حال و هموای خوبی داشتم و فعالیت هایم از وقتی اوج گرفتم که از کابر عادی تغییر وضعیت پیدا کردم و یواش یواش ارسالی هام از مرز 80 گذشت .
اون زمان ها ، وقت آزاد بیشتری داشتم ،و یه زمانی بود که مداوم آنلاین بودم .....
به مرور زمان ، نوع فعالیتم عوض شد.
توی دنیای واقعی ، علاقم به کار زیاد و همیشه عاشق کشف کردن مناطق دست نیافته هستم ، تا دیگران بخواهند که به اون برسند من رفتم یک منطقه دیگه !
به خاطر همین، کار ، دغدغه های من رو زیاد کرد و دل مشغولی هایم بیشتر شد .
کار کردن به صورت خستگی ناپذیر ، همیشه موردی بود که موجب رضایت پدرم می شد و من همیشه از این که خانواده در استراحت و آرامش باشند ، بیشتر لذت می بردم و می برم .
پیشنهاد امور مالی کارخانه ، تنها بخشی از کارهایی بود که با استقبال پدرم رو به رو شد و خوب تقریبا میشه گفت : نیمه ی کامل مغزی من رو به خودش اختصاص داد .
منظم کردن خرج ها ، دریافتی های به موقع ، صورت حساب هایی که باید با حساب دارها چک می شد و مرور می شد ، واریز کردن پول برای چک ها ، چک های برگشتی مشتری ها و .ووووو....
سر همین موضوع یک بار با مدیر هم صحبت داشتم که کارمندانم ، گاهی بیش از حد خنگ هستند و من هیچ وقت از خنگ ها ، راضی نیستم !
رکود اقتصادی و فشارهایی که در بخش های مختلف ، باید سرازیر می شد بخشی دیگری بود که باید تدابیری برایش اندیشیده می شد .
تنها موردی که اولویت داشت ، به موقع حاضر شدن در محل کار و آخرین نفر ، خارج شدن از محل کار بود که موجب نگرانی در بین کارمندان و کارگران نشود .
زودتر از همه و آخر از همه !!
دیدن روز کمی سخت بود مگر روزهای جمعه ! چون وقتی برای رفتن بیرون می آمدم هوا تاریک بود و موقع برگشت به خانه هم همین طور !
حالا با داشتن این افکار که تنها بخش کوچکی را برایتان بازگو کردم ، باید به درس و مشق های دانشگاه هم می رسیدم .
دانشگاهی با اساتید سخت گیر و سطح بالا ، و داشتن انتظارات در سطح ماکروسافت ، بخش دیگری است که بهانه ی خوبی باشد برای کمتر شدن فعالیت های من در تالار .
موقع امتحان پایان ترم ، که چند هفته پیش تموم شد ، واقعا باید جزو سخت ترین ها نامید .
با آقای سنگ تراشان که درد و دل می کردم برای امتحاناتم ، عرض کردم خدمتشون :
یک هفته هست که نخوابیدم و فقط کل تایم خواب من 4 ساعت بیشتر نبود .
برای اینکه فرصت رو از دست ندم ، فقط یک رانی می خوردم اونم 5 دقیقه مونده بود به امتحان ، اونم در حال دویدن به سر جلسه :D
_و .... که اجازه دهید دیگر ادامه ندهم که چون از شنیدنش شما نیز خسته خواهید شد، چه برسد به انجام دادنش
______
برخی از دوستان ، سخن هایی مبنی بر دو دلی و خداحافظی های بدون تاریخ انقضاء و بلا تکلیفی ، و ..... بیان فرمودند :
حقیقت ، وقتی من دیدم با این حجم کاری مواجه هستم و خوب از شما چه پنهان از مدیریت هم کمی دلخور بودم ، از تالار هم انتظارات بیشتری داشتم = شد با ترک گفتن !
اول از مدیر خواستم که گروه کاربری من رو تغییر بدهند و خوب به دلایلی این موضوع منتفی شد .
دوم ، انتظاراتی که داشتم با تعامل با مدیر ، رو به پیشرفت داشت و ایشان قول های مثبتی به من می دادند که در تصمیم گیری ها ، جهت را تغییر می داد .
ایشان به من گفتند ، در شرایطی که کم کار هستید ، جواب نامه ها و پیغام های خصوصی رو بدهید که بنده اطاعت امر کردم .
_______
شاد عزیز ، که روزی براش گفتم که در سیستم مغزی من چیزی به عنوان ناراحت شدن نیست رو به صورت عمومی برای همه شما عزیزان ، عرض میکنم .
هر کدام شما از بابت حرف هایی که بیان کردید ، من رو خوشحال تر از قبل می کردید .
من بیشتر از همه به دنبال افکار شما همدردان عزیز ، نسبت به خودم بود .
می خواستم بدونم شما در مورد من چه تصوراتی دارید .
مسلمان ، ازشما به خاطر احترام به حریم خصوصی من ، تشکر ویژه ای دارم .
من همیشه دوستان زیادی داشتم اما دوستانی که دوای درد هم باشیم .
خوش خنده هستم و شوخی کردنم بد نیست اما در رابطه با خانم های اطرافم بسیار خشک هستم .
داشتن دیوارهای بلند ، مشکلی است که اکثرا با من دارند اما خوب من این رو مشکل نمی دونم .
خیلی ها دوست دارند با من باشند و ..... ، اما خوب یک جورایی یک حسی در وجودم هست که هیچ جوره نمی تونم نه بیانش کنم و عوضش کنم .
البته دیوارهای بلند مخصوص اشخاصی است که نیومده پسر خاله یا دختر خاله می شوند و خلاصه .....
فراز ها و فرود ها ، رو هم میشه گذاشت به پای بی علاقه شدن !
بعضی اوقا ، احساس میکنم ، چیزی که وجود داشته دیگه مثل سابق نیست به خاط همین ازش رد می شم .
به قول نقاب ، همیشه دنبال نوآوری و تازه ها هستم .
درست میگه ، اما کهنه ها رو دوست دارم
مثل کوچه هایی با درب های قدیمی ، با گچ بری های کهنه ......
از جنوب شهر ، لذت می برم ، از شور و هیجانی که توی بازارهاشون هست کیف میکنم .
از رفت و آمدها ، از باری بچه ها توی کوچه ها و .....
از پیرمرد هایی که کنار هم می شینن ، حرف می زنند و خاطره میگن .
از سادگی هاشون .....
شاید اگر در طول یک سال تمامی رفت و آمد کوچه های ما رو حساب کنی ، یه اندازه یک روز محله های جنوب شهر نشه !
این جنوب و شمال و غرب و شرق همش یک نوع منطقه جغرافیای است که ما خودمون برایش خوب و یا عالی مشخص میکنیم .....
گاهی اوقات ، مادر بزرگم میگه تو با این اخلاقت باید 300 سال پیش به دنیا میومدی
_______
راستی این داستان فوری::فوری رو همین طوری نوشتم و اصلا منظور و عجله خاصی نسبت بهش نداشتم .
______
از نزدیکانم مورد انتقاد قرار نگرفتم ، چون همیشه سعی میکنم اول در هر موضوعی فکر کنم ، دوم با خانواده مشورت کنم ، سوم دوباره برای خودم تجزیه و تحلیل کنم و دوباره وارد بحث خانوادگی کنم و بعد تصمیم بگیرم ...
به خاط همین یک کم هم سطح انتظارم بالاست و هم سخت-سخت انتخابم ...
به هر چیزی راضی نمیشم و شاید این هم یک عیب باشد و شاید هم یک مزیت !
________
نمی دونم چقدر تونستم حرف هایی رو که باید بزنم رو انتقال بدم ، فقط خواستم بگم که شما دوستان من همیشه قابل احترام و اطمینان هستید و اینقدر دوست داشتنی که وقتی کمترین زمانی رو پیدا میکنم حتی به عنوان مهمان به تاپیک های شما سر می زنم و همیشه برایتان از راه دور ، بهترین ها را آرزوی میکنم .
این موضوع هیچ وقت تعطیلی نمی شود ، منتظرم برای شنیدن حرف هایتان ....











علاقه مندی ها (Bookmarks)