سلام دیگر
:
ممنونم از دوست خوبم مسلمان گرامی که انقدر زیبا دغدغه جالبی را بیان کردند که من خود شاهد ان بوده ام و مطمئنا نمی توانم منکر آن بشوم.....
و خاطره زیبای شما از شغل خود که حال و هوای زیبایی به این تاپیک داد....
ممنونم...
************************************************** ********
زمان زیادی از ان روز ها گذشته است ..اری روز اولی که پایم را درون دانشگاه گذاشتم..چقدر دور شده است....
یعنی تمام زندگی آنقدر سریع جلو می رود که باید انقدر فکر کنم تا اون روز را به یاد بیاورم....
چقدر تلنگر دوستی در پیام خصوصی برای نوشتن این خاطره مفید بود و مرا نا خود آگاه به ان روزها برد و تفکرات ان روزهای اول....
عجب روز هایی بود..هیچ چیز ان به پزشکی شباهت نداشت و همه چیز مانند یک دانشگاه رفتن عادی بود که همگان می رفتند!!!!
خدایا انگار منتظر شاخ یا دمی بودم....ولی خیلی زود ان قسمت هولناک را یافتم...
سالن آناتومی بدن انسان(تشریح)
همیشه از وارد شدن به انجا می ترسیدم....شنیده بودم که جسد های پوست کنده شده که بوی کافور می دادند در انجا فراوان است ولی من جرات ورود نداشتم....
تا روز اولین کلاس فرا رسید و ما مجبور بودیم وارد شویم ..پسرها شجاع تر بودند یا نمی دانم ادای شجاعان را در می آوردند که با ابهت جلو تر رفتند و ما دختر ها که پشت انها حرکت می کردیم...4 جسد درون سالن بزرگ بود که روی همه پارچه سفیدی قرار داشت و بسیار بسیار بوی بدی همه جا را فرا گرفته بود....
دور یک جسد به دستور استاد جمع شدیم...وای چه لحظات ترسناکی بود ....
با کوچکترین حرکتی در سالن همه ما می پریدیم....هیچ کس جرات نداشت دست بزند....یکی از همکلاسان اقا ما خیلی شیطون بود و هیچ وقت سر جاش بند نبود و مدام صداهای عجیبی در می اورد و ما هم بهش چشم غره می رفتیم...استاد امد و امان نداد ما اماده شویم...
به سرعت پارچه سفید را کامل کناری کشید و خدایا عجب صحنه ای بود ....
چه خلقتی.....
برداشته شدن پارچه مصادف با صدای جیغ همان پسر همکلاسی شیطون شد که منجر به غش کردن 2 تا از خانم ها از ترس شد....
همه جا بهم خورده بود و همه ترسیده بودیم...
بعد از کمی ارامش تازه نگاهی به ان جسد بی جان که اصلا شباهتی به انسان نداشت کردیم...خدایا عجیب خلقتی کرده ای که تنها ستایش سزاوار توست........
همه چیز منطقی بود و همه چیز زیبا بود!!!!!!
چقدر زیبا قلب قهوه ای شده ای که مطمئنا روزی عاشق بوده است را هنوز در قفسه سینه حفظ کرده بود.....
عجب نگهبانی که بعد از سالها هنوز نگهبان این محفل عشق بود...
چشمان خیره جسد....
و ...........
روزها از ان روزهای اول می گذرد ..مثل تمام روزهای اولی که بالاخره تمام می شوندولی سالها گذشت تا من فهمیدم انسان های زنده بسیار ترسناک تر از ان جسد هستند........
دوستان بیایید انسان های ترسناکی نباشیم ......این تمام هدفمان باشد.........

دوستان این هم عکس هایی از نمایشگاه بدن انسان برای علاقه مندان:
http://www.hamdardi.net/thread-447-page-33.html
علاقه مندی ها (Bookmarks)