نمیدونستم باید در مقابلش چی کار کنم، از طرفی نمیدونستم واقعا چه احساسی بهم داره، گاهی با شیطنت میومد و از کارهایی که کرده می گفت، گاهی با عصبانیت و اخم و تخم یه برگه رو می انداخت روی میزم و میرفت.. گاهی ساعتها صحبت نمی کرد و گاهی توی اتاق می نشست و به من نگاه می کرد...
اون موقع ها به جز من و خودش کسی از بیماریش با خبر نبود.. زندگیش پر شده بود از پدرش، و سختی هایی که کشیده بود.. آرزوهای بزرگی داشت و کسی نبود که بتونه درکش کنه. گاهی دوست داشتم پیشش بشینم و ...
وقتی دیدم اخلاقش عوض شده گفتم شاید احساس می کنه نمی تونم به کارها خوب برسم برای همین سعی می کردم کلاسهای دانشگاه رو یکی در میون برم، روزهایی که نمی رفتم خوب بود اما روزهایی که نیمه روز بودم عصبی و بد اخلاق می شد. من دختر یک دنده ای بودم، به قول خودش از پس همه بر اومده بود به جز من، یه روز بهم گفت « تو که میری دانشگاه، برنامه های من به هم میخوره، یا برو دانشگاه یا بیا اینجا، من هم همون موقع داشتم وسایلم رو جمع می کردم که برم دانشگاه، وقتی این حرف رو شنیدم گفتم باشه، دیگه اینجا نمیام با اجازتون... هنوز نگاهش یادمه، انگار شوکه شده بود، فکر نمی کرد این جواب رو بشنوه، خداحافظی کردم و رفتم بیرون، شروع کرد زنگ زدن به موبایلم .. حرفهایی زد که هیچ وقت یادم نمیره، برگشتن رو برام سخت تر کرد.. دوست نداشتم کسی اونطوری بهم التماس کنه مخصوصا اون، کسی که اهل این کارها نبود.. تا ازم قول نگرفت که بر می گردم دست بردار نبود....
از اون شب شروع کرد به اس ام اس زدن، دیگه هم ازش می ترسیدم و هم نمی تونستم یک دفعه رهاش کنم... خیلی حساس شده بود، حتی اگه شبها که اس ام اس نمی داد جوابش رو نمی دادم تا خود صبح اس ام اس می داد و نمی خوابید... اگه بهش می گفتم «شب خوش» فردا باید قیافه اخموش رو می دیدم چون می گفت «شب خوش» خیلی سرده، بگو «شب به خیر» ...
میخواستم یه جوری از اون محیط دور بشم، اما پدرم باهاش در ارتباط بود، چی می گفتم؟؟؟ نمی خواستم وجهه اون رو خراب کنم، می دونم که تقصیری نداشت، نه اون مقصر نبود ...
روزها گذشت و من توی جلسات شب شعری که می رفتم با همسرم آشنا شدم، اوایل قضیه من و همسرم جدی نبود اما کم کم جدی شد، نمی خواستم باور کنم که آقای س احساسی به من داره... همون موقع ها بود که برادر آقای س اومده بود ایران، جلسات مختلفی می ذاشت و کلی هم طرفدار داشت، آقای س اصرار داشت که جلسات رو با من بره، نمی دونم چرا اما خودش بعدا گفت که میخواسته به همه نشون بده که با منه و موفق شد ... شاید باید قضیه برعکس می بود، شاید من باید به همه نشون می دادم که با اون هستم اما این طور نبود...
برای اینکه از این کابوس خلاص بشم، در مورد آشناییم با همسرم باهاش صحبت کردم، خودم رو زدم به اون راه، انگار نه انگار که احساسی به من داره، وقتی داشتم براش تعریف می کردم بهش نگاه نمی کردم.. وقتی سرم رو برگردوندم دیدم چهره اش سرخ شده و سرش رو روی دستش گذاشته...
بعد از اون شروع کرد به رقابت، مثل یه جوون 20 ساله... سعی می کرد نظرم رو عوض کنه....
الان که به اون روزها فکر می کنم احساس می کنم می تونستم خیلی زودتر از اینها اونو ترک کنم... اما نمی دونم چرا این کار رو نکردم، چرا موندم ... اون هم بخشی از زندگی من بود، نمی تونم بگم که بهش علاقمند نشده بودم... چرا من هم بهش علاقه داشتم، اما نه مثل اون و نه از جنس علاقه اون...
![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)