یه مدت بود سر دردهام شروع شده بود، حوصله چیزی رو نداشتم، اما سعی می کردم به روی خودم نیارم، هر تکونی که می خوردم سرگیجه داشتم حتی وقتی خواب بودم سرم گیج می رفت و از خواب بیدار می شدم، نمیخواستم دوباره پدر و مادرم رو درگیر بیماریم کنم، برای همین رفتم سراغ دکترم و قضیه رو براش گفتم، دوباره شدم موش آزمایشگاهی، فهمیدم بله دوباره فعالیتش شروع شده، تصمیمم رو گرفته بودم که به همسرم جواب منفی بدم، نمیخواستم اونو در گیر این قضیه کنم.. میخواستم همه چی رو فراموش کنم، نه اینکه نا امید شده باشم، اما دلیلی نمی دیدم کس دیگه ای رو به دردسر بندازم.
به رفت و آمدهام مشکوک شده بود، همه جا آشنا داشت، خلاصه نفهمیدم چطوری از بیماری من سر در آورد، حتی هنوز هم نفهمیدم چطوری فهمید. فقط یادمه یه روز جمعه که خونه بودم زنگ زد، داشت از شدت عصبانیت منفجر می شد، 2، 3 روزی بود که مرخصی گرفته بودم هم از دفتر و هم از شرکت، قرار نبود که حالا حالا ها هم برم، اونقدر داد می زد که نمی فهمیدم چی میگه، فقط می شنیدم که می گفت فردا ساعت 9 باید توی دفتر باشی...
نمیتونستم حدس بزنم چی شده، از اون طرف هم همسرم برای همه پیغام گذاشته بود که فردا میخواد منو ببینه....
نمیخواستم کار به جایی بکشه که پدر و مادرم بفهمن، فرداش رفتم دفتر، اصلا مثل دیروز عصبانی نبود بلکه خیلی مهربون و ضعیف به نظر می رسید....
گفت چرا مرخصی گرفتی، گفتم به خاطر درسام... گفت دروغ نگو، من همه چی رو می دونم.. شروع کرد گفتن و گفتن که چرا بهش اطمینان نکردم، چرا بهش نگفتم و... بعد از همسرم پرسید گفتم نمیخوام اونو درگیر کنم، ازش خواستم که بهم فکر نکنه... حتی توی اون شرایط نتونست جلوی لبخندش رو بگیره، گفت بهترین کار رو کردی...
انگار دنیا همونطوری شده بود که اون میخواست....
خیلی بده برای کسی اونقدر مهم باشیم که حتی نتونیم اون شخص رو درک کنیم. اون وقت کاری جز ناسپاسی ازمون بر نمیاد... نتیجه ای جز رها کردن در پی نخواهد داشت ...
![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)