به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 22

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 31 خرداد 91 [ 10:54]
    تاریخ عضویت
    1386-12-10
    نوشته ها
    1,675
    امتیاز
    16,606
    سطح
    82
    Points: 16,606, Level: 82
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 244
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,060

    تشکرشده 3,145 در 958 پست

    Rep Power
    188
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    یه مدت بود سر دردهام شروع شده بود، حوصله چیزی رو نداشتم، اما سعی می کردم به روی خودم نیارم، هر تکونی که می خوردم سرگیجه داشتم حتی وقتی خواب بودم سرم گیج می رفت و از خواب بیدار می شدم، نمیخواستم دوباره پدر و مادرم رو درگیر بیماریم کنم، برای همین رفتم سراغ دکترم و قضیه رو براش گفتم، دوباره شدم موش آزمایشگاهی، فهمیدم بله دوباره فعالیتش شروع شده، تصمیمم رو گرفته بودم که به همسرم جواب منفی بدم، نمیخواستم اونو در گیر این قضیه کنم.. میخواستم همه چی رو فراموش کنم، نه اینکه نا امید شده باشم، اما دلیلی نمی دیدم کس دیگه ای رو به دردسر بندازم.
    به رفت و آمدهام مشکوک شده بود، همه جا آشنا داشت، خلاصه نفهمیدم چطوری از بیماری من سر در آورد، حتی هنوز هم نفهمیدم چطوری فهمید. فقط یادمه یه روز جمعه که خونه بودم زنگ زد، داشت از شدت عصبانیت منفجر می شد، 2، 3 روزی بود که مرخصی گرفته بودم هم از دفتر و هم از شرکت، قرار نبود که حالا حالا ها هم برم، اونقدر داد می زد که نمی فهمیدم چی میگه، فقط می شنیدم که می گفت فردا ساعت 9 باید توی دفتر باشی...
    نمیتونستم حدس بزنم چی شده، از اون طرف هم همسرم برای همه پیغام گذاشته بود که فردا میخواد منو ببینه....
    نمیخواستم کار به جایی بکشه که پدر و مادرم بفهمن، فرداش رفتم دفتر، اصلا مثل دیروز عصبانی نبود بلکه خیلی مهربون و ضعیف به نظر می رسید....
    گفت چرا مرخصی گرفتی، گفتم به خاطر درسام... گفت دروغ نگو، من همه چی رو می دونم.. شروع کرد گفتن و گفتن که چرا بهش اطمینان نکردم، چرا بهش نگفتم و... بعد از همسرم پرسید گفتم نمیخوام اونو درگیر کنم، ازش خواستم که بهم فکر نکنه... حتی توی اون شرایط نتونست جلوی لبخندش رو بگیره، گفت بهترین کار رو کردی...

    انگار دنیا همونطوری شده بود که اون میخواست....

    خیلی بده برای کسی اونقدر مهم باشیم که حتی نتونیم اون شخص رو درک کنیم. اون وقت کاری جز ناسپاسی ازمون بر نمیاد... نتیجه ای جز رها کردن در پی نخواهد داشت ...


  2. 13 کاربر از پست مفید shad تشکرکرده اند .

    maryam240 (دوشنبه 25 خرداد 94), shad (شنبه 08 بهمن 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ،،اخلاق و عادات بد روزمره من ،،یه روزمرگی بیخود
    توسط ARAM-ESH در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: پنجشنبه 16 مرداد 93, 16:33
  2. مشخص نمودن میزان اضافه وزن یا کمبود وزن(bmi)
    توسط keyvan در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 تیر 91, 14:02
  3. همسرم روزه نمیگیرد چه برخوردی با او داشته باشم
    توسط ghalam63 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 23
    آخرين نوشته: شنبه 09 مهر 90, 14:57
  4. نظر در مورد وزن همسر
    توسط sina.sina11 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 مرداد 90, 04:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 00:12 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.