از اون روز به بعد خیلی بیشتر سعی می کرد پیشم باشه... کمتر بهم کار می داد، من هم حوصله ام سر رفته بود شروع کردم به وبلاگ نویسی، رفتم سراغ یکی از وبلاگهایی که دو سه سال پیش بازش کرده بودم، شعرهای قدیمیم بود.. تو همین مدت هم اون رفت مسافرت برای 2-3 روز.. من هم یکی دو بار رفتم دفتر و بقیه رو شرکت بودم.. بدون خبر برگشت.
توی شرکت بودم که بهم زنگ زد، گفت برگشته و باهام کار داره، رفتم شرکت دیدم کلی خوشحاله.. اصلا یه طور دیگه بود، بهش گفتم چیزی شده؟ گفت بالاخره حرفت رو زدی.... کلی تعجب کرده بودم، چه حرفی؟ با خوشحالی گفت خوندمش... گفتم چیو؟ منو برد پای کامپیوتر، گفت فکر کردی پیداش نمی کنم؟ دیدم صفحه وبلاگم رو باز کرده و یکی از شعرهام رو نشون میده... یه لحظه شوکه شدم، از اتاق رفت بیرون، نشستم پای کامپیوتر اما اون شعر ربطی به آقای س نداشت، مربوط به 2 سال پیش بود، الان دقیقا یادم نیست اما مفهومش این بود که « وقتی صبح ها تو نباشی که ببینمت دوست ندارم از خواب بیدار شم و ..» اون فکر کرده بود چون رفته بود مسافرت من این رو نوشتم..... انگار اتاق داشت دور سرم می چرخید..
با خوشحالی اومد و گفت پاشو بریم بیرون، گفتم آقای س تاریخش رو نگاه کردین، گفت برای من بهونه نیار پاشو... گفتم چرا رفتین سر وبلاگ من، گفت خیلی کار خوبی کردم، صبر کن الان میام، دیدم رفت و اومد با کلی ورق، اونا رو گذاشت روی میزم و گفت «منم اینا رو برای تو نوشتم..» احساس خیلی بدی بهم دست داد، دوست داشتم همه چی رو بریزم و برم از دفتر بیرون، اون برگه ها پر از شعر و نامه بود.. دیگه نمی تونستم تحملش کنم.. آخه چه فرقی می کرد که یه پسر جوون رو با خودم بکشونم یا یه مرد 60 ساله رو؟؟ اصلا توی فکرم نمی گنجید که بخوام روابط احساسی با یه مردی که همسن پدرمه داشته باشم، تا قبل از این قضیه میدونستم بهم علاقه داره و خودم هم دوست داشتم که در کنارش باشم اما بعد از این نمی تونستم تحمل کنم... دیدم رفته داره حاضر میشه.. گفتم شما برید من باید برگردم شرکت، کار مهمی دارم نمیتونم بیام... باز هم خوشحال بود گفت اشکالی نداره برو، شب میام دنبالت... وای دیگه داشتم خفه می شدم گفتم نه لطفا نیاین معلوم نیست کارم کی تموم بشه.. گفت زنگ بزن، گفتم قراره پدرم بیاد دنبالم.. گفت خوب به پدرت بگو زودتر بیاد، بیاد پیش من میخوام ببینمش، گفتم فکر نمی کنم بتونه زودتر بیاد.. خداحافظی کردم و رفتم...
حالم خیلی بد شده بود، انگار که افتاده بودم توی یه تله، هیچ راه فراری نمی دیدم، مگه اینکه قید شرکت و همه چی رو می زدم و می رفتم می نشستم توی خونه و همه تلفنها رو عوض می کردم و هیچ نشونی از خودم باقی نمی ذاشتم...
رفتم شرکت، موبایلم رو همرام بر نمی داشتم چون میدونستم همسرم (همون شخصی که الان همسرمه و اون موقع نبود) زنگ می زنه. این چند روزه خیلی پیغام گذاشته بود، میدونستم اعصاب اون هم خرد شده، اما بهش همه چی رو گفته بودم و عاقلانه بود که همدیگه رو ترک کنیم..
الان که یاد اون روزها می افتم، انرژیم گرفته میشه، انگار دوباره توی همون شرایط قرار می گیرم... نمی دونم توی این ماجرا حق با کی بود، اما فکر می کنم همه حق داشتن...
![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)